از کوچه‌های قزوین تا کتابخانه‌های تهران


جلال حیدری‌نژاد


گفتگو با کامران فانی حقیقتاً خستگی ندارد؛ برای اینکه تکرار ندارد؛ برای اینکه هر بار تازه‌تر از تازه‌تری را به چشم دل و ذهنتان می‌کشد، برای اینکه در اوج بلندی سر به زیر دارد و فروتنانه و بی‌هیچ خستی شما را بر سفره بی‌مزد و منت اندیشه و آگاهی خود میهمان می‌کند و چنان با فراخی نظر میزبانی شما را انجام می‌دهد که هیچ احساس وامداری به او نمی‌کنید و این شیوه انسان‌های فرادست ‌است که بی‌چشمداشت می‌بخشند. جوشش ناتمام و همواره تازه ذهن و زبان انسان‌های فرادست بدین سبب است که این آدم‌ها تشنگی‌های خود را به جستجوی آب رفع نکرده، بلکه با بی‌تابی برای همان تشنگی دفع می‌کنند!

کامران فانی یک کتابدار است؛ همان که نسل جدید از آن دوری می‌کند و نسل نه چندان قدیم‌گاه در تعارفات بی‌مایه می‌ماند. او از نسل کتابداران سربلند است؛ همانان که هم خود سربلند بودند و هم نام و یاد این حوزه و حرفه با نام و یاد آنها بلند است. با کامران فانی که هم صحبت می‌شوی به هزار و یک دلیل، برایت ملال‌آور می‌شود ژست‌های مدرک به دستانی اندک! که بام تا شام به تولید و مونتاژ مقالات به جهت جمع امتیاز و ورود به هیات‌های علمیه و صنفیه! تلاش می‌کنند تا به زور چسب و برچسب آنها را به واژه استاد نام برکنند! و هیچ سراغ نمی‌گیرند که امثال کامران فانی چرا و چگونه جایگاه بلندی دارند و از چه رو استاد خطابشان می‌کنند.

گفتگو با استاد کامران فانی  در یک عصر پنج شنبه برقرار می‌شود. وارد که می‌شوم با روی گشاده به استقبال می‌آید. به اتاق کار می‌رویم. کتاب‌ها دوره‌مان کرده‌اند. از کف تا سقف. اتاق مجاور نیز همین وضع را دارد. اتاقی دیگر را نشانم می‌دهد و باز هم کتاب. بخشی از سالن پذیرایی نیز به همین ترتیب. عاشقانه به کتاب‌ها نگاه می‌کند و حرف می‌زند. همنشینان سال‌های دور و دیرش بوده‌اند و کماکان نیز هستند. با استاد بخش هایی از زندگی شخصی و حرفه‌ای او را مرور می‌کنیم تا از راز باقی ماندن ایشان با خبر شویم. گفتگو پس از سه ساعت ناتمام می‌ماند و باقی به  وعده دیگر می‌افتد.

¢ برای شروع بهتر است از محل و سال تولد شما شروع کنیم، گرچه شاید خیلی‌ها بدانند اما قطعاً ما برای آنانی‌ که نمی‌دانند؛ می‌پرسیم.

ـ من در 25 فروردین 1323 در دارالجنه قزوین متولد شدم. دارالجنه لقبی بوده که به قزوین دادند به معنی در بهشت و کتابی چاپ شده به نام «مینودر» که ترجمه همین باب‌الجنه است. در حدیثی هم از پیامبر نقل می‌شود که می‌فرمایند: «قزوین دری از درهای بهشت است». من در یک شهر باستانی متولد شدم و به احتمال زیاد این شهر پیش از اسلام نیز وجود داشته و به هنگام تولد من این شهر کمترین بهره‌ای از مدرنیت نبرده بود. اما آثار باستانی زیادی دارد.

¢ به گمانم مسجد جامع یکی از مشهورترین آثار آن است.

ـ بله این مسجد برای دوران سلجوقیان است و از نظر معماری و کاشیکاری و وسعت فوق‌العاده است و خیلی شبیه مسجد جامع اصفهان است.

¢ به کدام مدرسه می‌رفتید؟ نام آنجا را به یاد دارید؟

ـ‌ بله. من به مدرسه «محمد قزوینی» می‌رفتم و ایشان یکی از برجسته‌ترین محققان ایران و اصالتاً هم قزوینی بود. او بنیانگذار کار تحقیق و پژوهش در ایران بوده است. اولین تصحیح متون قدیمی به همت ایشان انجام می‌شود و او بود که شیوه جدید نقد متون و تحقیق در مورد تاریخ و ادبیات ایران آغازکرد. من چند سال قبل به وزارت ارشاد پیشنهاد کردم که صدمین سال چاپ اولین کتاب که به شیوه جدید و انتقادی به چاپ رسیده بود؛ نزدیک شده و بهتر است مراسمی برای آن بگیرند. آن کتاب مرزبان‌نامه به قلم محمد قزوینی بود و در سال 1906 در اروپا چاپ شد.

¢ ایشان در آن زمان در اروپا بودند؟

ـ بله در آنجا بودند و من به وزارت ارشاد پیشنهاد کرده بودم که مجموعه کامل آثار قزوینی نیز یک جا چاپ شود و همان‌طور که غربیان برای اندیشمندان خود این کار را انجام می‌دهند؛ ولی بهرحال این کار انجام نشد. به نظر من تمام محققین ایرانی مدیون علامه قزوینی هستند و ایشان پدر تحقیقات ادبی و تاریخی در کشور ما هستند.

¢ پس شما به مدرسه‌ای می‌رفتید که به نام یکی از بنیانگذاران تحقیق در ایران بود. حالا اگر امکان دارد برایمان از خانواده خودتان بگویید، پدرتان به چه شغلی مشغول بودند.

ـ‌ خب راستش من پدرم را در یازده سالگی از دست دادم، اما شغل ایشان تجارت بود و سرایی در قیصریه قزوین وجود داشت به نام سرای وزیر که من در آن زمان که پدرم زنده بود؛ گاهی به آنجا می‌رفتم و کاروان شترهایی را که بار داشتند از نزدیک می‌دیدم.

¢ آیا برادر و خواهری دارید؟

ـ بله یک برادر دارم که چند سالی از من بزرگتر هستند و یک خواهر هم داشتم که در کودکی فوت کردند. و در تمام طول سال‌ها، بار زندگی بر شانه‌های مادرم بود.

¢ بعد از دوران ابتدایی، تحصیلات خود را در قزوین ادامه دادید یا به تهران آمدید؟

ـ من تمام دوران دبیرستان را در نیز در قزوین گذراندم، در دبیرستانی به نام «محمدرضاشاه پهلوی» که نمی‌دانم اسم فعلی آن چیست و به نظر من آن دبیرستان واقعاً کم نظیر بود و ویژگی‌های خیلی خاصی داشت.

¢ از چه نظر خاص و بی‌نظیر بود؟

ـ‌ حالا می‌گویم. اولاً ما کلاس‌های خاص داشتیم. یعنی فکر کنید که در آن سال‌ها ما کلاس فیزیک داشتیم که می‌رفتیم به آن کلاس و در آنجا ابزارآلات فیزیک موجود بود، بعد کلاس شیمی جداگانه‌ بود و البته با ابزار موردنیاز درس شیمی، کلاس زیست‌شناسی جداگانه داشتیم با امکاناتی مناسب و اگر مقایسه کنید با خیلی از مدارس فعلی، آن مدرسه در آن زمان واقعاً کم نظیر بود.

¢ خب شاید کمی عجیب باشد که از کامران فانی که نامش با کتاب عجین شده درباره ورزش سوال کنیم؛ اما شما به ورزش خاصی هم علاقه داشتید؟

ـ بله من پینگ‌پنگ بازی می‌کردم و جزو تیم مدرسه بودم و حتی یکبار آمدیم به مدرسه البرز در تهران برای مسابقه. وقتی من مدرسه البرز را دیدم فهمیدم که دبیرستان ما در قزوین چیزی از آن دبیرستان مشهور کم ندارد.

¢ پس اهل ورزش هم بودید. برگردیم به دبیرستان شما. آیا آن دبیرستان کتابخانه‌ای هم داشت؟

ـ بله اتفاقاً کتابخانة بزرگی نیز داشت که به نظر 2 یا 3 هزار جلد کتاب در آن بود و من برای اولین بار کار «کتابداری» را به طور تجربی در آنجا شروع کردم. راستش خط من خوب بود و معلم ادبیات از من خواست که لیست همه کتاب‌ها را تهیه کنم. بعد هم من یک دفتر ثبت درست کرده و روی کتاب‌ها برچسب زدم.

¢ به جز کتابخانه دبیرستان آیا به کتابخانه‌های شهر هم می‌رفتید؟

ـ آن زمان قزوین کتابخانه عمومی نداشت و فقط کتابخانه همین دبیرستان بود که بیشترین کتاب را در خود جای داده بود.

¢ از معلم های آن زمان، کسی را به یاد دارید؟

ـ راستش یکی از معلم‌های من، معلم زبان بود که به شیوه جدید زبان را آموزش می‌داد و فوق‌العاده مسلط بود و من به ایشان مدیون هستم و او سبب شد تا من زبان خارجی یاد بگیرم. نامشان هم عبدالمظفر بقایی بود.

¢ تا چه سالی در این دبیرستان بودید؟

ـ من تا کلاس 9 در این دبیرستان بودم و بعد هم باید رشته انتخاب می‌کردیم. من علاقه داشتم یا فیزیکدان شوم یا ادیب. بنابراین یا باید ریاضی می‌خواندم و یا ادبی ولی از بدشانسی در این دبیرستان رشته طبیعی برقرار بود و مردم هم فرزندانشان را به این رشته تشویق می‌کردند. خلاصه به هنگام انتخاب رشته اولیاء مدرسه نگذاشتند ریاضی یا ادبیات را انتخاب کنم و با توصیه و تشویق آنها به خواندن رشته طبیعی مشغول شدم و درهمانجا هم دیپلم گرفتم. و بعد به تهران آمدم.

¢ رشته طبیعی خواندن شما حتماً زمینه شد برای ورود شما به دانشکده پزشکی، درست است؟

ـ بله. من در سال 1341 در کنکور دانشکده پزشکی دانشگاه تهران امتحان دادم و پذیرفته شدم.

¢ گفتید در قزوین کتابخانه عمومی نبوده، اما گویا کتاب‌فروشی‌هایی بودند که کتاب امانت می‌دادند؛ شما هم مشتری آنها بودید؛ درست است؟

ـ بله. اما اجازه دهید این را اضافه کنم که در سال‌های آخری که من در قزوین بودم شیر و خورشید یک کتابخانه خوب ساخته بود؛ البته عمومی نبود. خب من هم از کودکی شیفته کتاب و مطالعه بودم. آن زمان تنها امکان خواندن کتاب دکه‌هایی بود که کتاب قرض می‌داند و شبی یک ریال دریافت می‌کردند. و من از سال سوم یا چهارم دبستان مشتری این دکه‌ها بودم و چون یک ریال پول زیادی بود من سعی می‌کردم کتاب را یک شبه بخوانم و برای همین «تندخوان» هم شدم. همیشه حس می‌کردم یک کتاب نباید دو شب بیش من باشد و من هر شب باید کتاب جدید بخوانم. راستش کتابخوانی من از همین جاها شروع شد.

- خب در آن سال‌ها چه کتاب‌هایی می‌خواندید؟ اصلاً برای یک پسر 10 یا 11 ساله چه کتاب‌هایی در آن دکه‌ها وجود داشت؟

ـ آن زمان البته ادبیات کودک وجود نداشت؛ بنابراین هر کتابی می‌خواندم مثلاً «امیرارسلان» و «حسین کرد» می‌خواندم و یک چیز خواندنی دیگر در آن زمان پاورقی روزنامه‌ها بود که من در آن زمان پاورقی‌های مجله «ترقی» را دنبال می‌کردم که مجموعه  داستان‌های دنباله‌دار را چاپ می‌کردند. در ضمن رمان هم می‌خواندم از جمله: سه تفنگدار، کنت مونت کریستو و رمان‌های تاریخی!

¢ فکر می‌کنم به تاریخ هم علاقه داشتید؟

ـ خب من فکر می‌کنم که یک دوره مهم تاریخ ادبیات ما، تاریخ داستان‌نویسی است که مورد غفلت قرار گرفته، همان دهه‌ای است که اوج نوشتن رمان‌های تاریخی در کشور ما بود و چند نویسنده بسیار زبردست شروع به نوشتن رمان‌های تاریخی کردند.

¢ لطفاً چند نمونه از رمان‌هایی که علاقه داشتید و خواندید را نام ببرید.

ـ یکی از آنها دلشاد خاتون بود. یکی آشیانه عقاب نام داشت؛ یکی ده مرد رشید، یکی خورشید تیسفون یکی پنجه‌های خونین که هر کدام به بخشی از تاریخ ایران اختصاص داشتند و واقعاً خواندنی بودند. و به یک معنی قصه‌های همه‌پسند آن زمان بودند. البته در کنار اینها آثار کسانی چون محمد حجازی نیز وجود داشت با رمان زیبا.

¢ آن زمان هنوز سراغ هدایت نرفته بودید؟

ـ نخیر. آن زمان بیشتر در آن دکه‌ها این کتاب‌ها موجود بود و من هم به طرف همین‌ها می‌رفتم. در سال‌های آخر دبیرستان بود که با آثار هدایت و جمال‌زاده و چوبک آشنا شدم.

¢ عادت شدید شما به مطالعه آن هم در سنین کودکی کمی عجیب است.

ـ خب شاید اینطور باشد. راستش من به مطالعه کتاب معتاد بودم و نمی‌توانستم روز را بدون کتاب به شب برسانم.

¢ اینکه دانش‌آموز سوم یا چهارم دبستان اینگونه مطالعه می‌کرده، دلایل متعدد می‌تواند داشته باشد؛ ولی آیا در منزل شما هم کتاب‌‌هایی وجود داشت که شما را به خواندن تشویق کرده یا نه؟

ـ چند جلد بیشتر نبود، یک دیوان حافظ و مولوی و چند تای دیگر. اما کتابخانه‌ای در خانه نداشتیم و از کتاب‌های جدید خبری نبود.

¢ از بستگان و فامیل‌های شما کسی اهل کتاب و مطالعه نبود؟

ـ نه، کسی را ندیده بودم.

¢ کتاب‌خوان که در خانواده نبوده، کتابخانه‌ای هم که در منزل موجود نبوده، خودتان این مساله علاقه وافر به کتاب را چگونه تبیین می‌کنید؟

ـ خب مساله کمی پیچیده است. نمی‌دانم. ولی برای مثال برادر من اصلاً کتاب نمی‌خواند.

¢ ایشان تاجر شدند؟

ـ نخیر. راستش من نمی‌دانم کشش و رفتن به سوی کتاب چگونه و از کجا دقیقاً آغاز شد؛ ولی حتماً امری ناخودآگاه بوده است. من خیلی زود یاد گرفتم که بخوانم و هر چه گیرم می‌آمد؛ می‌خواندم. من حتی از دیدن کتاب هم لذت می‌بردم و همیشه جلوی دکه‌ها و مغازهایی که کتاب داشتند؛ می‌ایستادم و نگاه می‌کردم.

¢ به گمانم ژان پل سارتر نیز یکی از کسانی بوده که تا قبل از 9 سالگی کتاب‌های فراوانی خوانده بود.

ـ بله، سارتر در کتابی به نام کلمات که بیوگرافی خود او تا 9 سالگی است؛ می‌نویسد که به چه مقدار مطالعه کرده و انسان حیران می‌ماند از آن همه کتابی که او تا 9 سالگی خوانده است، البته سارتر این شانس را داشته که در منزلشان کتابخانه بسیار غنی وجود داشت.

¢ به هر حال جالب است که بدون علت بیرونی شما اینقدر به کتاب علاقه‌مند شدید.

ـ نمی‌دانم شاید «ژن‌ها» خوب کار نکرده‌اند (می‌خندد). به هر حال من از همه چیز کتاب لذت می‌بردم. همه از متن و محتوی هم از شکل و شمایل.

¢ آیا در دوره دبیرستان کتاب هم می‌خریدید؟

ـ بله، گاهی می‌آمدم تهران و از کتاب‌فروشی‌ها نظیر گوتنبرگ کتاب می‌خریدم. مخصوصاً موقع سال نو که کتاب‌ها را حراج می‌کردند و کیلویی کتاب می‌فروختند و این زمان بود که حسابی خرید می‌کردم.

¢ بهترین کلاس درس شما چه کلاسی بود؟

ـ زنگ انشا. واقعاً لذت می‌بردم از کلاس انشاء و البته زبان انگلیسی.

¢ در چه سالی در دانشکده پزشکی پذیرفته شدید؟

ـ در سال 1341

¢ آن وقت‌‌ها کلاس کنکور هم بود؟

ـ بله بود و من با آنکه شاگرد زرنگی بودم؛ ولی به یکی از این کلاس‌ها رفتم و در آنجا معلمان بزرگی مانند آقای بیرشک بودند. نکته جالب اینکه همشهری‌های ما در قزوین خیلی منتظر بودند تا یکی در دانشکده پزشکی قبول شود و با پذیرفته شدن من، قزوینی‌ها خیلی خوشحال شدند و من میان شهر اسم در کردم و مشهور شدم.

 


شنبه 13 آبان 1396
04:57:01
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT