سلطان صاحبقران در دارالسلطنه قزوین


محمدحسن سلیمانی


ازجمله خواندنی‌ترین سفرنامه‌های برجای مانده در تاریخ معاصر ایران، روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه قاجار است. ناصرالدین شاه از معدود فرمانروایانی است که به هر سفری رفته، سفرنامه نوشته است. هر چند باید به این نکته توجه کرد که پادشاه قاجار صرفا قصد سفرنامه‌نویسی نداشته است. او علاقه فراوانی داشته تا وقایع زندگانی خود را به صورت روزبه‌روز یادداشت کند و چون بخشی از خاطرات روزانه‌اش، مصادف با سفرهای متعدد داخلی و خارجی او بوده است، این قسمت از یادداشت‌هایی که در روزهای سفر انجام یافته، نام «سفرنامه» را به خود گرفته است.

به زعم بسیاری از صاحب‌نظران، مجموعه خاطرات روزانه ناصرالدین شاه اگر در نوع خود بی‌نظیر نباشد؛ یقینا کم نظیر است. فرمانروایی نامدار، قریب به نیم قرن بر کشوری کهن، از کشورهای بزرگ جهان اسلام سلطنت رانده، برای مردم بی‌خبر از همه جا و همه چیز، پادشاهی مورد علاقه و برای بسیاری از دانشمندان، فرمانروایی قابل تحمل و برای مردم سرزمین‌های همجوار؛ افغانستان، هندوستان و خان‌نشین‌های بخارا و خوارزم و... مردی با مهابت و بیش و کم محبوب و شایسته احترام و اعتنا بوده است. این چنین کسی در میان علایق تند و حاد به بعضی نمودها و وجودها، عشق شدیدی به ثبت و ضبط وقایع روزانه داشته است. دفتر ثبت خاطرات را در سفر و حضر همواره در کنار خود داشته، در حال صحت و بیماری از ثبت و ضبط وقایعی که روزانه بر او گذشته است، غفلت نورزیده، هیچ مانعی، هرچند بزرگ او را از این کار بازنداشته است.

در میان عشق‌های متعدد و غیرقابل توجیه و غیرمنطقی مانند علاقه جنون‌آمیز او به ملیجک «عزیزالسلطان»، عشق سیری‌ناپذیر به شکار، به کوهنوردی حتی در روزهای سرد و سخت زمستان، عشق به سیر و سفر و گشت و گذار در داخل و خارج، باید اذعان کرد که تنها عشق شدید او به ثبت و ضبط اسناد تاریخی و حفظ اشیاء عتیقه و جواهرات سلطنتی قابل توجه و نیز تحسین است.

لطف خاطرات ناصرالدین شاه در این است که بی‌پرده و بی‌پروا و دور از ریا و فریب بیان شده است. گویی او هنگام نگارش خاطرات و یا تقریر آنها فراموش می‌کرده که شاه است و مقام و موقع خاصی در جهان دارد.

با این وجود، تمام یادداشت‌های برجای مانده از روزنگاری‌های ناصرالدین شاه، بیان یک سلسله رویدادهای عادی و معمولی است و در سراسر این یادداشت‌ها، سخنی از مسایل مملکت‌داری و معضلات و مشکلاتی که گریبانگیر خود او و کشور و مردم بوده است؛ نیست.

ناصرالدین شاه قاجار در طول حکومت طولانی 50 ساله‌اش بر این سرزمین، سه بار راهی فرنگستان (اروپا) شد. سفرهایی که پس از آن نیز به بهانه‌های مختلف در دوران دیگر پادشاهان قاجار تکرار شد، نه تنها سودی به حال کشور و ملت نداشت که با تحمیل هزینه‌های فراوان بر گرده مردم ایران نیز سنگینی می‌کرد.

ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به اروپا که از ماه شعبان سال 1306 ق. تا ماه صفر 1307 ق. به طول انجامید، به هنگام عزیمت و مراجعت، چند روزی را در قزوین به سر برد و ضمن شستن خستگی سفر از تن، به بازدید از ابنیه تاریخی و اقدامات باقرخان سعدالسلطنه، حاکم وقت قزوین در توسعه و آبادانی این شهر پرداخت. شاه قاجار ـ آنگونه که در خاطراتش بازتاب یافته است ـ آنچنان از اقدامات باقرخان دچار شعف شد که پیش‌بینی کرد؛ «ان شاءا.. قزوین یکی از شهرهای معظم خواهد شد».

¢ استقبال از شاه در دارالسلطنه

ناصرالدین شاه که در آغاز سفر سوم خود به فرنگستان، روز پنج شنبه 17 شعبان 1306 ق با استقبال علما، سادات، تجار، شاهزادگان و اهالی وارد دارالسلطنه قزوین شده بود؛ در بیان خاطراتش از این شهر می‌نویسد:

«امروز باید برویم قزوین. صبح زود برخاستم. حرم رفته بود... راندیم، رسیدیم به باغستان، دسته‌های سید و علما و تجار و شاهزاده‌ها همه آمدند، اهل شهر جمعیت کرده بودند، صد نفر سوارهای قراسوران آقاباقرخان را هم دیدم، خیلی خوش لباس و خوب بودند، یک خیابان خوبی هم مشجر آقاباقرخان ساخته است. خیلی خوب خیابانی است. از دروازه الی مهمانخانه. من توی کالسکه بودم، عمدا سوار اسب نشدم برای اینکه عرضه‌چی و غیره جلوِ اسبِ ما ندوند، زن و مرد زیادی از اهل قزوین تماشا آمده بودند همین طور راندیم تا وارد آلاقاپو شدیم.

این قزوین آن قزوین که ما دو سال پیش از این آمدیم؛ نیست، بالمره عوض شده است. در حقیقت آقاباقرخان سِحر کرده، تمام عمارات و باغ‌ها را بطور بسیار خوب همه را تعمیر کرده است. در حقیقت از نو ساخته است. عمارت‌های صفویه و نادری و رکُنیه همه را از در و پنجره و سنگفرش و پرده و چهلچراغ و مبل و غیره با کمال سلیقه و خوبی درست کرده است. کلاه فرنگی صفویه منزل ماست. توی باغ بزرگ، عمارت رُکنیه امین‌اقدس می‌نشیند. جای آن سالی ما، فخرالدوله می‌نشیند. حیاط بزرگ صفویه را انیس‌الدوله و سایر حرمخانه می‌نشینند. دیگر از باغچه‌بندی و درخت کاری و سبزی کاری و تمیزی و قشنگی به گفتن و نوشتن نمی‌آید، زیر کلاه‌فرنگی حوضخانه بسیار بسیار قشنگی است. توی کلاه فرنگی دیگر، از هرقبیل پیشکش شال و پول، شیرینی و اسباب خورده‌فروشی و اسباب قزوین و بنشن و غیره آنقدر پیشکشی گذاشته بود که آدم سرش گیج می‌رفت. اسباب‌ها را به پیشخدمت‌ها و خواجه‌ها و زنها قسمت کردیم. امروز همه‌اش تعریف از آقاباقرخان بود و تعریف میرزامحمدخان، آن از سوارش، این از نگهداشتن شهر قزوین، تعمیر عمارات و غیره. شب هم کلاه فرنگی را چراغان کرده بودند و خواننده‌های قزوینی و خواننده‌های خودمان آمدند خواندند...»

¢ اعطای لقب به حاکم مقتدر قزوین

دومین روز اقامت شاه در دارالسلطنه، به حضور او در مراسم آتش بازی که به افتخارش برگزار شده بود؛ اعطای لقب «سعدالسلطنه» به حاکم مقتدر قزوین و همچنین بازدید از مهمانخانه بزرگ دارالسلطنه گذشت:

«امروز همه‌اش در کلاه فرنگی بودیم، نهار را در کلاه فرنگی خوردیم. امین‌السلطان، عزیزالسلطان، پیشخدمت‌ها همه بودند... بعد از نهار جا انداختند، دراز کشیدم، مهدی‌خان کاشی کتاب می‌خواند خوابم ببرد، بعد عزیزالسلطان آمد ما را بیدار کرد. برخاستم... امشب هم خیابان جلو آلاقاپو را آقاباقرخان چراغان کرده است و آتش‌بازی چیده است. امروز هم لقب سعدالسلطنه به آقاباقرخان التفات شد و عصر قورق شد، زنها آمدند، خواجه‌ها عمارت نادری و باغ بزرگ بیرون را قورق کردند. با زنها رفتیم همه را در کمال قشنگی چراغان کرده بودند. جلو درِ آلاقاپو را تجیر کشیده بودند. زنها پشت تجیر ایستادند آتش‌بازی را تماشا کردند من رفتم بالای پشتِ‌بام، یعنی بالای آلاقاپو، مجدالدوله، قهوه‌چی‌باشی، آقادائی، عزیزالسلطان [و] آقا عبدا...، بالا پیش من بودند. امین‌السلطان هم آخر آمد. آتش‌بازی و چراغان بسیار خوبی بود. قندیل و فانوس و چراغ نفتی زیادی بود.

آتش‌بازی هم به قدر یک ساعت طول کشید. موزیکانچی‌ها می‌زدند. بعد از آتش‌بازی خواجه‌ها حرم را بردند اندرون. ما آمدیم پایین، همین طور پیاده با امین‌السلطان و عزیزالسلطان و مجدالدوله و سایرین رفتیم تا مهمانخانه، چراغ نفتی زیادی آویزان کرده بودند... خیلی رفتیم، تا مهمانخانه راه خیلی دور بود، رسیدیم به مهمانخانه... چراغان از مهمانخانه خوب تماشا دارد مثل یک رود آتش. در حقیقت خیلی خوب چراغان کرده بودن، مثل چراغ‌های فرنگستان بود.

توی تالار مهمانخانه شیرینی و میوه و پیشکش زیاد چیده بودند. نشستیم پرتقال خوردیم. عزیزالسلطان هم پرتقال خورد. حقیقتا این مهمانخانه عمارت بسیار عالی[و] خوبی است که این طور مهمانخانه در فرنگ کمتر دیده می‌شود. غلیان مهمانخانه [را] هم کشیدیم. این مهمانخانه بیست کالسکه دارد که هر کدام لایق نشستن امپراطور است. بعد چون راه دور بود سه تا کالسکه از مهمانخانه آوردند. اول عزیزالسلطان نشست، رفت. بعد ما هم سوار شدیم، راندیم وارد عمارت شدیم. شام را دیر خوردیم. الحمدالله خوش گذشت».

¢ اوامر شاهانه برای بازسازی بقاع متبرکه

ناصرالدین شاه روز شنبه 19 شعبان 1306 ق. هنگام ترک قزوین که با بدرقه اعیان و اشراف انجام پذیرفت، دستورات موکدی را به باقرخان سعدالسلطنه برای بازسازی مسجد شاه و بقاع متبرکه صادر کرد:

«امروز باید برویم سیادهن [تاکستان]. صبح زود در عمارت قزوین از خواب برخاستم، حرم رفته بودند. رفتیم حیاط، امین اقدس رخت پوشیده آمدیم. بیرون عمارت نادری که رسیدیم اعیان و اشراف قزوین همه آمده بودند، همه را خلعت‌های خوب داده بودیم آنها را دیدیم بعد آمدیم بیرون سوار کالسکه شدیم، راندیم. شهر قزوین قابل آبادی است. خوب شهری است. فتحعلی شاه یک مسجد خوبی ساخته است. مسجد شاه موقوفات هم دارد. به آقاباقرخان گفتم وقفیات مسجد را درست برساند و مسجد را تعمیر کند. امامزاده زیاد و قبر بعضی پیغمبرها که همه از عهد صفویه گنبد و بارگاه دارد؛ حالا خراب شده است. حکم شد آقاباقرخان همه را تعمیر کند.

قزوین باغات زیادی دارد. درخت پسته زیاد و درخت‌های دیگر دارد. باغات اینجا سالی یک دفعه آب می‌خورد ... خلاصه راندیم از دروازه رشت بیرون آمدیم. چون راه کالسکه را از این دروازه ساخته‌اند، بعد پیچ خوردیم از دروازه تبریز گذشتیم. جمعیت زیادی از زن و مرد، طرفین کوچه تا بیرون دروازه الی دروازه تبریز بودند، دروازه رشت را آقاباقرخان ساخته است. دروازه تبریز و سایر دروازه‌های دیگر را ضیاءالملک در ایام حکومت خودش ساخته است. از دروازه تبریز هم گذشته، افتادیم به راه...

¢¢

سلطان صاحبقران به هنگام بازگشت از سومین سفر خود به فرنگ، روز یک شنبه 17 صفر سال 1307 ق. وارد قزوین شد. وی در «سفرنامه فرنگ» در این باره می‌نویسد:

«امروز باید رفت قزوین. صبح برخاسته رخت پوشیدیم. عزیزالسلطان صبح تاریک روشن برخاسته بود و آدم‌هایش را بیدار کرده، سوار شده یک سر رفته بود قزوین. من که بیدار شدم با وجودی که زود از خواب برخاستم؛ دوساعت بود که عزیز السلطان رفته بود، ما هم سوار کالسکه شدیم...

دو ساعت به غروب مانده وارد شهر شدیم. دیوار شهر را باقرخان شروع کرده و می‌سازند، بقدر پنج شش هزار ذرع از اطراف شهر دیوار کشیده، برج‌های خوب ساخته است و قرار داده‌ایم در مدت دوسال این دیوارها را اتمام نماید که تمام دور شهر دیوار داشته باشد و محکم شود. خیلی خوب خواهد شد. خود شهر و امامزاده‌ها و مسجدها را باقرخان تعمیر کرده است. شهر بسیار با صفای تمیز خوبی بود. راندیم تا رسیدیم به خیابان آلی‌قاپو، خیابان را خیلی عالی زینت بسته‌اند، مثل برج یزید، بسیار مجلل است. قدری از توی کالسکه خیابان را تماشا کردیم. سه فشنگ آتش‌بازی هوا کردند، گفتیم دیگر هوا نکنند و پیاده شده داخل عمارت شدیم. عمارت‌ها را هم اینجا بسیار خوب و قشنگ تعمیر کرده و ساخته و گلکاری نموده‌اند».

¢ شاه و پسربچه قزوینی

«امروز [دوشنبه 18 صفر] در قزوین توقف است. دیشب چون بد خوابیدم و خوابم نبرد، صبح که از خواب برخاستم کسل بی‌خوابی بودم. نهار خوردم و بعد از نهار یک ساعت در کلاه فرنگی خوابیدم و برخاستم. چای و عصرانه خورده، نماز خواندم. پیشخدمت‌ها بودند. یک ساعت و نیم برخاسته آمدیم پائین... چون امشب‌آتش بازی است باید برویم مهمانخانه، در آن‌جا آتش بازی کنند. باز حالم کسل و بی‌حال بود، شل بودم.. ابتدا قدری پیاده بعد سواره رفتیم برای مهمانخانه. از ابتدای آلاقاپی الی مهمانخانه تمام این خیابان را باقرخان چراغانی کرده، با تخته منبرها درست کرده، چراغهای بلور زیاد چیده خیلی مزین شده بود. خود سعدالسلطنه هم در رکاب بود. رفتیم، رسیدیم به مهمانخانه. رفتیم بالاخانه. باقرخان باز پیشکش زیادی چیده بود، از پول و اسباب و شیرینی و میوه...

یک دزد غریبی اینجا است، پسری است و دوازده سال دارد. یک دست او فلج است و دزدی می‌کند. باقرخان او را گرفته، حبس کرده است. تماشایی است، گفتم او را آوردند، پایش در زنجیر و ریسمانی هم در گردنش بود. پسری است دوازده ساله، قد کوتاه، خیلی چاق و گنده، یک دستش فلج، رنگ زرد سیاه، از یک چشمش هم آب می‌ریزد. یک پایش معیوب است با وجود این دزدی می‌کند. سفیه هم به نظر می‌آید. پرسیدم دزدی می‌کنی؟ گفت بله، بدون ترس و واهمه، گفت یک سیدی به من دزدی یاد داده است، دزدی می‌کنم. رفت گوشه اطاق نشست و گفت یک گیلاس عرق بدهید بخورم. معلوم شد عرق‌خور ظالمی است و مست می‌شود.

بعد گفت می‌خواهید براتان بخوانم، گفتم بخوان، بنا کرد بلند به آواز خواندن و تصنیف. تمام تصنیف‌ها را خواند و با آن دست فلج و زنجیر شروع کرد به بشکن زدن و رقصیدن. پسر حرام‌زاده‌‌ای بود. گفتم چرا دزدی می‌کنی؟ گفت اگر دزدی نکنم از کجا نان بیارم بخورم، گفتم توبه کن، گفت توبه می‌کنم، اما یک چیزی به من بدهید، بالاخره گفتم زنجیر را بردارند و ول کنند. باقرخان گفت اگر ول کنیم دزدی می‌کند، گفتیم خیر حتما ول باید کرد. کلید را آوردند زنجیر را از پایش باز کردند، خوشحال شد و بنا کرد به رقصیدن و مردم را خنداندن، همینطور می‌رفت تا از نظر ما دور شد.

هوا هم شب شد و چراغ‌ها را روشن کردند و آمدیم ایوان جلو بالاخانه نشستیم و آتش‌بازی بسیار خوبی کردند. آتش‌بازی که تمام شد سوار شده آمدیم منزل. شام خورده خوابیدیم. خواننده و رقاص‌های قزوینی امشب اندرون خواندند و زدند».

¢ ناصرالدین شاه در شاهزاده حسین

[سه شنبه 19 صفر] «توقف در قزوین؛ دیشب الحمدا... خوب خوابیدم، صبح برخاسته، رخت پوشیدم... آمدیم بیرون... نهار خوردیم، عصر هم خیال داریم ان شاءا... برویم به شاهزاده حسین که امین السلطان تعمیر خوب کرده است و باید آنجا را تماشا کرد و از آنجا باید برویم حمام...

خلاصه سه ساعت به غروب مانده رفتیم پایین، امین السلطان و غیره در دیوانخانه نادری حاضر بودند؛ سوار کالسکه شده، باقرخان و غیره و غیره همه در رکاب پای پیاده، یواش یواش مثل داماد میراندیم حوصله‌ام تنگ شد، تا رسیدیم آخر شهر به مقبره شاهزاده حسین. من هرگز این جا نیامده بودم. گفتند مخروبه بوده است. امسال امین‌السلطان به خرج خودش و به سرکاری باقرخان حاکم، این جا را تعمیر بسیار خوبی کرده است، یعنی اغلب دیوار و حجرات جلوخان و غیره را تازه بنا کرده‌اند، همه با کاشی و آجر و غیره، صحن و حوض و حیاط بسیار خوب با روحی ساخته‌اند. تمام دیوارها و سنگفرش از مرمر است، توی گنبد را هم امینی‌ها گچ‌بری و آینه و غیره کرده‌اند. هزاره دیوار از کاشی معرق قدیم است، بی‌عیب و نقص هم هست. کاشی به این خوبی در هیچ جا دیده نشده است. الحق جواهر است هر دانه آجرش صدتومان بیشتر حالا ارزش دارد. درِ امامزاده را رقم به اسم شاه طهماسب بزرگ است، چقدر منبت‌کاری خوبی کرده‌اند؛ بسیار درِ خوبی است.

ضریح امامزاده هم منبت است، هم بیرون هم ضریح میان، اما ضریح میان را عالی‌تر منبت کرده‌اند. این را هم شاه طهماسب بزرگ ساخته است. اصل گنبد و امامزاده را هم شاه طهماسب ساخته است. خلاصه خیلی خوب تعمیر شده است و هنوز ناتمام است. ان شاءا... تمام خواهد شد. مسجد بزرگ جامع را هم که خمارتاش ساخته است در عهد سلاطین مرغول [مغول] نزدیک مهمانخانه است. آن مسجد هم بالمره خراب شده بود، او را هم حکم شده باقرخان مثل روز اول تعمیر کند؛ تعمیر کرده‌اند. نزدیک به اتمام است. ان شاءالله قزوین یکی از شهرهای معظم خواهد شد. عضدالملک، امین السلطان، پیشخدمت‌ها و غیره و غیره خیلی بودند.

¢ شاه و حمام حاج محمد رحیم

بعد به کالسکه نشسته باز مثل داماد یواش یواش رفتیم برای حمام حاجی محمدرحیم مرحوم. راه دوری بود. کوچه‌های بد تنگ. رسیدیم دمِ بازارچه آن جا کالسکه بد می‌رفت، پیاده شده رفتیم الی درب حمام. امینی‌ها همه آن جا بودند. خیلی پله می‌خورد تا پایین می‌رود، تا به سرحمام رفتم پایین. امین‌السلطان و عضدالملک و غیره بودند، سرحمام میوه و غیره چیده بودند. یک شال سفید و کاسه نبات را مدتی بود حاجی‌حیدر خاصه‌تراش مشق اخذ او را می‌کرده است، تا آمد هر دو را برداشت و برد. لخت شده رفتیم توی حمام. قدری آب ریختم به تن، دیدم هوای حمام سرد است، فورا خود را شسته رخت پوشیدم، رفتم بیرون. سر حمام هم قدری نشستم... بعد رفتم سوار اسب شده باز آرام رفتم تا از کوچه‌های بد گذشته سوار کالسکه شدم. راندیم برای دولتخانه. رفتیم اندرون... بعد آمدیم بالای کلاه فرنگی. تلگرافی اعتمادالحرم به امین‌السلطان زده بودند که فاطمه‌سلطان باغبان‌باشی امروز که سه‌شنبه 19 صفر است؛ یکساعت به غروب مانده پسری در طهران زائیده است یعنی پسر ماست که او زائیده است... شام را خورده، خوابیدیم».


شنبه 6 آبان 1396
04:59:43
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT