درباره سوگواری


یکی از روش‌های مغلطه این است که یک مفهوم مبهم را صحیح فرض کنیم؛ سپس به روش منطقی؛ از یک مفهوم غلط؛ نتیجه غلطی بگیریم که صحیح جلوه‌ کند.


اینجا و آنجا می‌شنویم که طبق آمارهایی که گرفته‌اند؛ ایران جزو کشورهای غمگین است و میان استان‌های مختلف، استان قزوین در رده دوم و سوم قرار می‌گیرد.

یک نتیجه‌گیری این بود که راهکار جلوگیری از افسردگی این است که کنسرت و برنامه‌های شاد برقرار کنیم تا روحیه‌ها بالا برود. الحمدلـله در این یک سال کنسرت‌های مختلفی در قزوین برگزار شد و از خاله شادونه تا خندوانه هم آوردند و مردم را شاد کردند. اما این مقام افسردگی همچنان آویزه گردن استان قزوین است.

به نظر می‌آید برای نتیجه‌گیری دقیق‌تر لازم است یک بار دیگر مواردی را که فرض شده است؛ دوباره مرور کنیم.

¢

اول اینکه انسان اندیشمند و متعهد آیا غمگین است یا شاد و سرخوش؟ جواب سردستی تاکنون، این بوده که یقینا غم یک عکس‌العمل احساسی نامطلوب و شادی مطلوب است.

با این معیار آیا اندیشمندان متعهد تاریخ جهان غمگین بوده‌اند یا سرخوش و شاد که در زندگی، آمال و آرمانی بجز لذت بردن از حال و بی‌خیال آینده و آزاد از گذشته نداشته‌اند؟

با آگاهی از زندگی بزرگانی چون میکل آنژ ـ بتهوون ـ باخ ـ حافظ ـ‌ سعدی ـ چارلی چاپلین ـ نیوتن ـ بوعلی سینا و ... آیا آنان انسان‌های خوش باش و دم غنیمت دانی بودند یا افراد غمگینی که آرمانی داشتند و وضع مطلوبی در ذهن داشتند که با وضع موجود فاصله داشت و برای رسانیدن وضع موجود به وضع مطلوب تلاش می‌کردند یا اینکه از «... دی که گذشت هیچ از او یاد مکن ...»

راضی نبودن به وضع موجود و تلاش برای رسیدن به هدف که لازمه آن نارضایتی و غمگینی است؛ خوب است یا راضی بودن به وضع موجود و دم غنیمت دانستن و لذت بردن از همه سرمایه‌های موجود تا قران آخر و «... چو فردا شود فکر فردا کنیم»؟

£

بزرگترین ایرادی که به این نظریه‌هایی که تاکنون پذیرفته شده و بدیهی فرض شده وارد است؛ این است که غمگینی را با افسردگی خلط کرده‌اند. نتیجه گرفته‌اند که غم همان افسردگی است و مقابل آن هم خوش باشی و عشرت و عیاشی و البته آنان که اخلاق را هنوز کنار نگذاشته‌اند؛ به دنبال توجیه عیاشی حلال!

با این توضیحات همه ادبیات و هنر گذشته ایران بلکه شرق در صندوقچه احترام نگهداری اما از نظر تربیتی و الگوگیری کنار گذاشته می‌شود.

با این فلسفه باید نظریه «بشکن و بالا بنداز دنیا فقط دو روزه» جانشین فلسفه «غمم بر نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند» بشود.

علت اختلاط غم و افسردگی محدود شدن حوزه تعریف آن است. روانشناسی می‌گوید من علم هستم لذا محدوده‌ی حکمرانی‌ام دنیاست و آنچه که می‌بینم ‌و تجربه می‌کنم. بنابراین یک حقیقت بزرگ و مهم که به نام آخرت و قیامت همه حیات انسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد؛ از فرضیات حذف می‌شود. روانشناسی پاسخی برای این سوال ندارد. نه قاطعانه می‌تواند بگوید که خدایی وجود ندارد و نه می‌تواند آن را در معادلاتش دخیل کند؛ لذا آن را حذف می‌کند و اخلاق را نه برپایه دین که براساس خوش‌باشی و محدود نکردن آزادی دیگران تعریف می‌کند.

در افسردگی عنصر امیدواری وجود ندارد؛ اما غمگین ناامید نیست. این تفاوت اساسی دو مقوله است. وقتی امید هست؛ اما تو خود را ناتوان در تغییر وضع موجود می‌بینی به نیروی دیگری فراتر از خودت چشم‌داری که نامش خداست یا طبیعت یا خلقت یا کائنات یا هر چیز فراماده دیگر. اما وقتی غمگینی و نه به خودت امیدواری که بتوانی مشکلات را حل کنی و نه به کائنات این توانایی را نسبت می‌دهی؛ تبدیل می‌شوی به موجود ی بیمار ـ ناامید که توان فرار از وضعیت نامطلوب موجود را ندارد؛ و با آخرین توانش خودکشی می‌کند. این بیمار باید مداوا بشود و تنها راه مداوایش هم امیدوار شدن است به نیرویی که فراتر از نیروی خودش؛ او را به وجود آورده و از او غافل نیست.

£

روانشناسان می‌گویند یاد مرگ موجب افسردگی می‌شود. دین می‌گوید باعث توجه به آخرت و غایت دنیا و اصلاح روش‌های زندگی.

روانشناسان می‌گویند حضور در قبرستان و مجلس ختم و زندگی با مرگ؛ انسان را از سرخوشی و خوش باشی و فراموشی و سکر دور می‌کند؛ لذا موجب افسردگی می‌شود. اما دین می‌گوید از قضا فراموش نکردن مرگ موجب هدفدار شدن زندگی می‌شود.

نتیجه مداوای روانشناسانه، تربیت انسان خوش‌باش خوشگذرانی است که برای انواع وقت‌گذرانی و خوشی و تفریح شخصی‌اش برنامه دارد اما وقتی از آخرت می‌پرسی، می‌گوید نمی‌دانم و چون هیچکس نتوانست آن را اثبات کند؛ (البته به دلیل شخصی بودن تجربه ایمان) لذا اساسا به آن فکر نمی‌کنم.

لذا از این انسان امروز اگر بپرسی هدف از خلقت تو چه بود؟ می‌گوید هیچ! آزادی و لذت‌جویی حداکثری و صد البته کاری که با درآمد آن بتواند هزینه این لذت‌جویی را تامین کند.

چهل سال قبل باسواد و بی‌سواد حتی اگر برنامه زندگی‌اش هم همین بود؛ به این صراحت آن را به زبان نمی‌آورد. برای اندیشیدن و معنویت هم حقی قائل می‌شد. اما امروز به مدد سواد و لیبرالیسم که جانشین مذهب شده است؛ هدف زندگی، خوش‌باشی معنی می‌شود و معنویت آن هم این که انتخاب لاکچری داشته باشد!

متاسفانه علامت امتیاز و برتری، امروز نه تولید و خلاقیت؛ نه صنعت و هنر و نه انسانیت؛ بلکه انتخاب لاکچری و مصرف برند است.

افسردگی و خوش‌باشی دو روی یک سکه هستند: انسان منهای خدا! غم اما عامل تحرک از وضع موجود به مطلوب است. غم متعلق به انسان آرمان‌دار معتقد به آخرت است که از حرکت البته باز نمی‌ایستد. روشنفکری که غم نداشته باشد؛ ابزار توجیه علمی بلایی است که امروز به سر بشریت آوار شده است.

یک روز «مرفه بی‌درد» ناسزا بود؛ امروز مایه تفاخر و تمایز و برتری‌طلبی ...

£

 


شنبه 1 مهر 1396
05:13:59
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT