این تفنگ را بگیر و دیگر به سرکار نرو!


سمیه کریمی


وقتی با نگاه عمیق به چین وچروک‌های چهره‌اش نگاه می‌کنی غبار خستگی را در لابه لای شیارهای آن حس می‌کنی. می‌گوید: 27 سال است که هر دو پسرم شهید شده‌اند و من در این سال‌ها خیلی سختی کشیده‌ام و دست تنها مانده‌ام، دستانم درد می‌کند و نمی‌توانم کاری انجام دهم، کاش پسرانم بودند ولی خدا را شکر که آنها برای حفظ عزت اسلام رفتند.

قربانعلی شهبازی یکی از پدران شهیدی است که هر دو پسرش را تقدیم انقلاب کرده است و در کمال دلتنگی فرزندان شهیدش، آرام و صبور با نمه اشکی می‌گوید‌: اگر جنگ شود؛ من خود آماده مبارزه‌ام.

تماس گرفتیم و هماهنگ کردیم که به منزل شهیدان شهبازی برویم، تا قلعه هاشم خان که حالا شهرک مدرس نام گرفته، تقریباً مسافت زیادی بود. نزدیک غروب به آنجا رسیدیم. هوا سرد بود و پدر شهید در آن هوای سرد سر کوچه شان به انتظار ما نشسته بود.

ما را که دید گفت: چرا دیر کردید خیلی وقت است که منتظرتان بودم؟

وقتی وارد منزلشان شدیم عکس پسران شهیدش خیلی نظرمان را جلب کرد. خواستم عکسی از ایشان به یادگار داشته باشم عکس پسرانش را به آغوش کشید و فقط با آنها اجازه گرفتن عکس را به ما داد.

چه شد که پس از شهادت کاظم، راضی شدید که علیرضا به جبهه برود؟

ـ 4 سال از شهادت کاظم گذشته بود و علیرضا 16 سال داشت که زمزمه رفتن به جبهه را سر می‌داد، به او گفتم: کاظم که رفت تو تنها پسر من هستی، تو نرو. ولی خودش اینجا بود و دلش آنجا، در جیبش پول گذاشتم و برایش نان بستم و وقت خداحافظی گفت: من می‌روم و دیگر بر‌نمی‌گردم، من هم مانع رفتنش نشدم، فقط گفتم: برو خدا پشت و پناهت که رفت و بعد از 38 روز خبر شهادتش را آوردند، در شلمچه ترکش به سرش خورده بود.

چه آرزویی برای آنها داشتید؟

ـ من هم مثل همه پدر و مادرها آرزو داشتم که عروسی‌شان را ببینم.

از این که پدر 2 شهید هستید چه حسی دارید؟

ـ افتخار می‌کنم که مرا به عنوان پدر شهید می‌شناسند و احترام می‌گذارند، اگر من پدر شهید نبودم کسی سراغم را نمی‌گرفت، آنها به من عزت دادند.

چگونه خبر شهادتشان را به شما دادند؟

ـ وقتی که کاظم شهید شده بود از عملیات سپاه به منزل ما آمدند و مرا با خودشان بردند حتی در راه هم چیزی به من نگفتند که من به آنجا رفتم، گفتند پسرت شهید شده است.

 شما چه کردید؟

ـ خدا را شکر کردم، از طرفی من از قبل آمادگی داشتم، زیرا قبلا خواب حاج آقا شالی را دیده بودم که ایشان در خواب به من گفتند: پسرت شهید شده است.

وقتی پیکرش را دیدید؛ چه کردید؟

ـ‌ از پیشانی اش بوسیدم و گریه کردم و چون غسل نداشت با لباس دفنش کردیم.

چند سالتان است؟

ـ من متولد سال 1314 هستم.

از دوران کودکی تان چیزی به خاطر دارید؟

ـ‌ من 2 ساله بودم که پدرم را از دست دادم و خیلی دوست داشتم که به مکتب بروم. با فوت پدرم، زندگی‌مان به سختی می‌گذشت، با کارگری خرج زندگی‌مان را در می‌آوردم و در 15 سالگی چون هیکل قوی داشتم مسجدبان شدم و مدتی هم چوپانی می‌کردم.

سربازی هم رفتید؟

ـ فقط یک روز، سربازی من همزمان با حکومت شاه بود که من گفتم نمی خواهم به این دولت خدمت کنم و به خاطر همین مادرم به کدخدا پول داد که سربازی من را بخرد که او به شهربانی گفنه بود که من تنگی نفس دارم، البته دروغ هم نگفته بود.

کی ازدواج کردید؟

ـ 24 سالگی

مهریه همسرتان چقدر بود؟

ـ هزار تومان

کی بچه دار شدید و چند فرزند دارید؟

ـ سال 1337 و 2 دختر و 2 پسر که پسرانم شهید شدند.

هر وقت دلتنگ پسرانتان می‌شوید چه می‌کنید؟

ـ به عکس‌هایشان نگاه می‌کنم و هروز بعد از هر نماز عکس‌هایشان را می‌بوسم و با آنها درد دل می‌کنم.

از دوران کودکی‌شان بگویید؟

ـ بچه‌های آرام و درس‌خوانی بودند و هیچ کدامشان بیشتر از پنجم ابتدایی درس نخواندند؛ چون قلعه هاشم خان مدرسه راهنمایی نداشت.

خوابشان را هم می‌بینید؟

ـ هر از چند گاهی، یکبار در خواب دیدم که هردوشان لباس‌های فرمشان تنشان بود و تفنگ در دستشان که به من گفتند: این تفنگ را بگیر و دیگر به سرکار نرو و به بسیج برو و من بعد از این خواب به بسیج رفتم و 15 سال درآنجا خدمت کردم.

‌ تا حالا شده مشکلی برایتان پیش بیاید و به فرزندان شهیدتان متوسل شوید و مشکلتان حل شود؟

ـ خودم نه، ولی خیلی اتفاق می‌افتد که همسایه‌ها و فامیل می‌خواهند که برای شفای مریضشان دعا کنم که من به آنها متوسل شده‌ام و مریضشان شفا پیدا کرده‌اند. یک بار هم پسر یکی از همسایه‌ها که سربازی‌اش راه دور افتاده بود به من گفت شما دعا کنید و من دعا کردم که کمتر از 3 روز سربازی پسرش به قزوین انتقال پیدا کرد.

از اینکه فرزندانتان شهید شده‌اند؛ پشیمان نیستید؟

ـ نه خدا را شکر می کنم که آنها در راه قرآن و اسلام شهید شدند.

حاج خانم کی فوت کردند؟

ـ سه سال پیش، او بعد از شهادت پسرانم خیلی گریه و بی‌تابی می‌کرد تا اینکه یک روز در خواب خانم فاطمه زهرا را دیده بود و خانم به او آب داده بود و خورده بود که از آن به بعد آرام شد.

 الان چه کار می‌کنید؟

ـ بیکار هستم، خیلی دنبال کار گشتم؛ ولی به من پیرمرد کسی کار نمی‌دهد، البته یک مغازه نیمه کاره دارم که اگر بتوانم آن را کامل کنم در آنجا مشغول به کار می‌شوم.

کربلا رفتید؟

ـ زمان حکومت صدام، جزو اولین خانواده‌های شهدا بودیم که بنیاد شهید ما را به کربلا برد.

وقتی که رفتید کربلا به امام حسین چه گفتید؟

ـ فقط گفتم که پسران من را به هم نشینی خودت قبول کن.

چه آرزویی دارید؟

ـ سفر به مکه

فکر کنید به مکه رفته‌اید، وقتی که چشمانتان به کعبه بیفتد چه می‌گویید؟

ـ می‌گویم من کجا اینجا کجا، خدا را شکر می‌کنم که این سعادت نصیبم شده.

اشک از چشمانش جاری می‌شود و می‌گوید: یعنی می‌شود...؟


دوشنبه 20 شهريور 1396
03:57:55
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT