قرار ساختگی، بازجوهای ساواک را فریب داد


«در اتاق عمل، زندانی را روی صندلی بلند آهنی می‌نشاندند، پاها را داخل منگنه‌های فلزی قرار می‌دادند و دست‌ها را با منگنه‌های فلزی محکم می‌بستند، سپس با یک پتک به کلاه آهنی که بر سر زندانی گذاشته بودند؛ می‌کوبیدند و ایجاد سر و صدا و وحشت می‌کردند».


مهندس سید مرتضی نبوی، از مبارزان قزوینی انقلاب در دوره پهلوی است که هنوز آثار شکنجه‌های وحشیانه بازجوهای سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) در کمیته مشترک ضد خرابکاری را در وجودش دارد. او که متولد ششم آذر ماه سال 1326 در خانواده‌ای مذهبی در قزوین است؛ اواخر مهر 1352 توسط ماموران عملیاتی ساواک دستگیر شد و برای بازجویی به زندان کمیته مشترک منتقل گردید؛ همانجا بود که متحمل شکنجه‌های وحشتناکی شد. شکنجه‌های که شنیدن روایت آنها هم، تلخ و دردآور است!

¢ قزوین، بازار و مدرسه

خاطرات مردی که از سال 1342، تاکنون پای رکاب انقلاب ایستاده و ساده زیستی اش در محله منیریه تهران، زبانزد عام و خاص است؛ نه فقط شنیدنی که بارها و بارها خواندنی است.

«چراغ اول را مرحوم پدربزرگم سر راه ما روشن کرد. مردی معتقد که در بازار قزوین کار می‌کرد و آنجا با انقلابیون در ارتباط بود. پاتوقش هم حجره حاج محمود امانی، برادر بزرگ شهید محمد صادق امانی از شهدای مؤتلفه اسلامی بود. اعلامیه‌های سخنرانی امام خمینی(ره) که بعد از تبعید ایشان پنهانی میان بازاریان و انقلابیون دست به دست می‌شد از طریق پدربزرگم به ما می‌رسید. این نقطه شروع آشنایی من با نهضت حضرت امام(ره) بود.»

«آن روزها یکی از فعالیت‌ها در مدرسه ما این بود که یکی از همکلاسی‌هایم اعلامیه‌های امام(ره) را در دفترش می‌نوشت و به‌عنوان نوشته خود در زنگ انشا می‌خواند. معلم انشای‌مان، آقای حاج سید جوادی هم که اندیشه‌های انقلابی داشت و محور فعالیت‌های گروهی از جوانان قزوین بود؛ در مقابل این موضوع عکس‌العمل نشان نمی‌داد. اما بالاخره خبرچینی بچه‌هایی که پدرشان مامور ساواک بودند؛ کار خود را کرد و همکلاسی ما دستگیر شد. البته او بعد از چند روز بازداشت و تعهد دادن آزاد شد.»

¢ اتاق بازجویی، اتاق عمل!

او در خاطراتش که به همت جواد کامور بخشایش و توسط دفتر ادبیات انقلاب اسلامی حوزه‌ی هنری منتشر شده، می‌گوید: «مرا با چشمان بسته به زندان کمیته مشترک ضد‌خرابکاری بردند؛ سربازجویی به نام مصطفوی مرا نصیحت کرد که حرف بزنم و حماقت نکنم، ولی من گفتم اصلا کاری نکرده‌ام تا حرفی بزنم. در این لحظه مصطفوی سیلی محکمی توی گوش من خواباند و دستور داد مرا بخوابانند و به کف پاهایم کابل بزنند، پس از آن مرا با آن وضعیت دور حیاط کمیته مشترک دواندند، سپس گفتند که پاهایت را در حوض آب بگذار تا من احساس درد بیشتری بکنم.

مصطفوی پس از شکنجه‌ها و عدم موفقیت در کسب اطلاعات از من، مرا به بازجوی دیگری به نام پرویز متقی داد، وی شروع به بازجویی کرد ولی بعد از نا امید شدن از حرف زدنم، مرا از اتاق بازجویی بیرون آورد و وادار کرد، بدوم.

اتاق‌های بازجویی، اتاق عمل نام داشتند که جلوی درب آن، ماموری ایستاده بود و با کابل می‌زد و می‌گفت: «بدو». شاید هفت و هشت ده نفری بودند که مرا زدند و تحویل نفر بعدی می‌دادند.

بازجوها در گرفتن اطلاعات از من عجله داشتند؛ زیرا در آن ایام قرارهایی که گروه‌ها می‌گذاشتند؛ محدودیت زمان اندکی داشت. اگر طرف سر آن قرار نمی‌آمد، نفر دوم پی می‌برد که اتفاقی برای نفر اول افتاده است و همچنین قرار بود فرد دستگیره شده 24 تا 48 ساعت مقاومت کند تا نفر دوم گیر نیفتد.

بازجوها به همین دلیل عجله داشتند و می‌خواستند هر چه زودتر من حرف بزنم. لذا به شدت مرا کتک زدند، مدتی به همین ترتیب گذشت تا اینکه با رفیعی طباطبایی روبرویم کردند، آنجا بود که فهمیدم همه چیز لو رفته حتی رفیعی به صراحت می‌گفت پول‌ها را به تو دادم و به این منظور هم می‌دادم».

¢ قرار ساختگی و نقشه‌ای که گرفت

نبوی در ادامه، به لو رفتن ماجرا اشاره کرده و می‌افزاید: «از این اتفاقات احساس می‌کردم که فشار روی من خیلی زیاد است. همان لحظات فکری به ذهنم رسید با خودم گفتم که به دروغ نقشه‌ای را طرح کنم و مطالبی سر هم کنم و به اینها بگویم وگرنه مرا لت و پاره می‌کنند.

نقشه‌ام این بود که به دروغ برای خودم قراری طرح‌ریزی کردم. قبل از آن هم می‌دانستم که فریبرز لبافی‌نژاد لو رفته و به زندگی مخفی روی آورده است، لذا یک قرار ساختگی با لبافی‌نژاد را در ذهنم تداعی کردم، می‌خواستم با این کار کسی گیر نیفتد و قصدم این بود که آقای یارمحمدی لو نرود. نقشه‌ام این گونه بود در خیابان استخر با فریبرز لبافی‌نژاد قرار داشتم او می‌آمد و من این پول‌ها را به او می‌دادم و می‌رفتم.

پس از این نقشه‌چینی به بازجوها گفتم نزنید به شما می‌گویم که قضیه چه بوده؟ پول‌ها را به کی می‌دادم. سپس آن، قرار دروغین را به اینها گفتم که با آقایی به نام لبافی‌نژاد در خیابان استخر قرار داشتیم، ساعتش یادم نیست آنجا تردد می‌کردم و او می‌آمد و پول‌ها را می‌گرفت.

با این قرار ساختگی، آنها برای دستگیری آقای لبافی‌نژاد بسیج شدند و هر روز صبح هفت هشت مامور سوار بر یک اتومبیل آریا و یک پیکان مرا چشم بسته به محل قرار می‌بردند. اتومبیل‌ها را پارک می‌کردند چشمانم را باز می‌کردند و به من می‌گفتند اگر فرد مورد نظر از آنجا رد شد او را معرفی کنم.

در این لحظات خدا خدا می‌کردم که کسی مرا آنجا، آن هم در ماشین ساواکی‌ها نبیند، حالت‌های عجیبی داشتم، خاطرات و ارتباطات در ذهنم مرور می‌شد و خدا خدا می‌کردم که مبادا اطلاعات لو برود و اینها سرنخی پیدا کنند و از این طریق مرا به بازجویی بکشانند. برای آنها بازجویی محدودیت نداشت. شکنجه می‌کردند؛ کتک می‌زدند و همه کاری می‌کردند.

حدود یک ماه ساواکی‌ها را سردرگم کردم، بعد از اینکه مطمئن شدم دوستانم وقت کافی داشتند تدابیری بیاندیشند، ماجرا را به آنها گفتم.

از حسن اتفاق دوستانم نیز از دستگیری من خبردار شده بودند، آقای بنکدار همه کتاب‌های مرا به بیرون برده بود و افرادی که احتمال می‌رفت مورد ظن ساواک باشند خانه‌هایشان را از اسناد و کتاب‌ها پاک‌سازی کرده بودند؛ اما به دنبال این نبودند که فراری بشوند.»

¢ شدت گرفتن شکنجه ها با ناکامی ساواکی‌ها

این مبارز انقلاب در ادامه خاطراتش، به رفتار ساواکی‌ها پس از ناکامی در دستیابی به اطلاعات او پرداخته و می گوید: «بعد از اینکه از قرار ساختگی من، چیزی گیرشان نیامد صبح و بعدازظهر مرتب مرا به اتاق عمل می‌بردند، اتاقی بود، تاریک، پرده‌ها را انداخته بودند تا فشار روانی را در زندانی تشدید کنند.

آنجا پس از انجام شکنجه‌های اولیه، زندانی را روی صندلی بلند آهنی می‌نشاندند پاها را داخل منگنه‌های فلزی قرار می‌دادند و دست‌ها را با منگنه‌های فلزی محکم می‌بستند، سپس یک کلاه آهنی روی سر زندانی می‌گذاشتند. این اتفاقات را با چشم باز ندیدم چون همیشه چشم‌هایم را در آن اتاق می‌بستند.

پس از انجام این کارها با کابل به کف پاها می‌زدند، حسینی شکنجه‌گر معروفی بود با کابل شکنجه می‌کرد و دیدن قیافه او واقعا نوعی شکنجه بود، قد دراز، قیافه کریه مثل گوریل که بیشتر روزها هم مریض بود. دادن شکنجه برای او لذت بخش بود و اگر روزی کسی را شکنجه نمی‌کرد؛ احساس ناراحتی به او دست می‌داد.

پس از زدن کابل به کف پاها با داد و فریاد با یک پتک به کلاه آهنی که بر سر زندانی گذاشته بودند؛ می‌کوبیدند و ایجاد سر و صدا و وحشت می‌کردند. 

پس از مدتی که به آدم حالت بیهوشی دست می‌داد، یکی از بازجوها نقش واسطه را بازی می‌کرد. او تسبیح شاه مقصود دستش گرفته بود، ته ریشی داشت و به عنوان اینکه آدم ناصحی است در آن حالت به نصیحت کردن زندانی می‌پرداخت که مثلا اینها آدم‌های بیخودی هستند حرف‌هایت را بزن و از شر این آدم‌های جلاد نجات پیدا کن. عمرت را بیخودی تلف نکن و غیره، این هم نقشه‌ای بود که فکر می‌کردند شاید بتوانند از این کانال اطلاعاتی به دست آورند.

پس از شکنجه در اتاق عمل، استخوان‌های پایم ساعت‌ها درد می‌کرد. استخوان درد شدیدی گرفته بودم یک ماه به طور مرتب کتک می‌خوردم درد استخوانم به حدی بود که فاصله بین سلول تا اتاق بازجویی را با حالت نشسته می‌پیمودم. نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم و راه بروم. نمازهایم را نشسته می‌خواندم حتی دستشویی هم نشسته می‌رفتم. صحنه‌های عجیبی بود.

افراد بدتر از من هم بودند کسانی را که زندگی مخفی داشتند و اسلحه را به همراه داشتند و معلوم بود که سر قرار دستگیر شده‌اند نمی‌گذاشتند به خواب بروند. از سرشب تا صبح صدای شکنجه آنها می‌آمد.»

¢ فکر سقوط رژیم را هم نمی‌کردیم

خاطرات نبوی از دوران بازجویی به آنچه آمد خلاصه نمی‌شود؛ او ادامه می‌دهد: «این را هم بگویم در ایامی که شکنجه می‌شدم؛ خورد و خوراک نداشتم. همه‌اش سعی داشتم غذای کمتری بخورم چون همیشه آرزو می‌کردم که حتی اگر شده زیر شکنجه‌ها از بین بروم، ولی اطلاعاتی لو ندهم که سبب دستگیری چند برادر دینی شود.

نکته جالب دیگر اینکه بازجوها وقتی ما را برای شکنجه و کتک می‌بردند با همدیگر قاه قاه می‌خندیدند و با همان حالت تمسخر می‌گفتند که اینها می‌خواهند رژیم را عوض کنند و خودشان حکومت کنند. در آن دوره، این حرف هم برای آنها خنده‌دار بود؛ هم برای ما.

در نظر آنها یک رژیم مقتدر با ساواک و ارتش مجهز و با داشتن پشتوانه‌ای چون آمریکا با‌ راه افتادن و مبارزه چهار‌ تا جوان سقوط نمی‌کرد. ما هم با این نیت فعالیت نمی‌کردیم. فقط به عنوان وظیفه مذهبی و برای مبارزه با ظلم به پا خاسته بودیم. اصلا در ذهنمان این تصور را نداشتیم که بزودی رژیم پهلوی در ایران ساقط می‌شود.

در هر حال همه این صحنه‌ها نشان می‌داد که همه چیز دست خداست. یعنی اینکه سلطنت آسمان و زمین مال خداست، جنود آسمان‌ها و زمین از آن خداست، هر لحظه تصمیم بگیرد بزرگ‌ترین ارتش‌ها را از پا در می‌آورد و بزرگترین قدرت‌ها و سلاح‌ها را از کار می‌اندازد. این حادثه و جریان بارها در ذهنم مرور می‌شد.

شکنجه‌گران آدم‌های پستی بودند. یک بار هم مرا به تجاوز جنسی تهدید کردند، آنها مرا به اتاق عمل بردند و لخت کردند و به قسمت‌های حساس بدنم شوک الکتریکی می‌دادند، لحظات سختی بود. می‌دانستم که آنها از هیچ کاری ابایی ندارند.

در آن لحظات به بحر آیات و وعده‌هایی قرآن، دعاها و غیره می‌رفتم و به خدا توسل می‌جستم که از ترس این کارها، خدای ناکرده چیزی را لو نداده باشم. یادم هست که در آن لحظات آیاتی از قرآن کریم در ذهنم تداعی می‌شد.

پیش خود می‌گفتم خدایا تو آگاهی، افتادن یک برگ از درخت به علم تو و اذن توست همه چیز دست توست ما را از این بلایا در امان نگه دار، خلاصه تحت ارعاب و تهدیدهای آنها قرار نگرفتم و با اینکه مقدمات و صحنه‌هایی را مهیا کردند باز هم نتوانستند از من حرفی بکشند».

مرتضی نبوی پس از تحمل 6 ماه شکنجه در کمیته مشترک به زندان قصر فرستاده شد و حدود دو سال در این زندان بود و پس از تحمل دوره‌ی محکومیت به زندان اوین منتقل شد و پس از چند ماه در سال 1354 آزاد شد و به قزوین بازگشت و مدتی بعد ازدواج کرد. سال 1356 و با تولد نخستین فرزندش دوباره به محله منیریه تهران برگشت و در یکی از طبقات خانه پدری ساکن شد و حالا 40 سال است که در همان خانه زندگی می‌کند.

او پس از پیروزی انقلاب، در 22 مرداد ماه 1360 در کابینه‌ی شهید باهنر، وزیر پست و تلگراف و تلفن شد و در دو کابینه‌ی آیت‌ا... مهدوی کنی و مهندس میرحسین موسوی نیز در همین سمت ابقا گردید. مرتضی نبوی همچنین طی دو دوره نماینده‌ی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بود و از اواخر دوره مجلس پنجم نیز به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام در آمد. او از هنگام تاسیس روزنامه‌ی رسالت تاکنون، مدیر مسئولی این روزنامه را بر عهده دارد.


دوشنبه 20 شهريور 1396
03:56:43
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT