خاطراتی آموزنده از حضرت امام خمینی


1ـ امام درس می‌داد، طلبه‌ها اشکال نگرفتند، گفت «آقایان اینجا مجلس وعظ و خطابه نیست، چرا ساکتید»؟!
2ـ به ایشان خبر دادند که در مجلس درس بعضی محققان، به ملاصدرا، اهانت شده عصبانی شد گفت «و ما ادراک ملاصدرا، چیزهایی که بوعلی از درک‌اش عاجز بود را ملاصدرا حل کرده».
3ـ آیت‌ا... بروجردی فوت کرده بود از اینکه نام‌اش به عنوان مرجع مطرح شود پرهیز می‌کرد شخصیت‌های مختلف حوزه، مجلس فاتحه برگزار کردند اما آقا مجلس نگرفت، بعد از دو هفته عده‌ای از فضلای مشهد رفتند پیشش و گفتند «آیت‌ا... کاشانی که فوت کرد دو روز مجلس فاتحه گرفتید اگر برای فوت آیت‌ا... بروجردی فاتحه نگیرید مناسب نیست» قبول کرد، مجلس برگزار شد وارد مجلس که گردید یکی فریاد زد این فاتحه از طرف حضرت آیت ا... العظمی خمینی برقرار است، صدایش کرد و گفت «تا عصر که این مجلس برقرار است حق نداری نام مرا ببری».
4ـ به یکی از مراجع گفت آقا شما جلو بیفتید ما به دنبال شما حرکت می‌کنیم به دیگران هم گفته بود، کسی جلو نیفتاد، شروع کرد گفت «به پشتیبانی مردم حرکت می‌کنم، مردم را به این بیابان قم دعوت می‌کنم.
5ـ گفتند «آقا شما تنها می‌مانید» گفت «اگر جن و انس یک طرف باشند و من طرف دیگر، حرف همین است که می‌گویم».
6ـ یکی از علمای تهران پیغام داده بود که حضرتعالی از مراجع و صاحب رساله‌ی عملیه هستید و خوب نیست این قدر زیاد اعلامیه بدهید گفت: «سلام مرا به ایشان برسانید و بگویید من نمی‌خواهم مرجع شوم، به وظیفه عمل می‌کنم.»
7ـ بعضی مراجع نامه نوشتند به شاه که دولت را وادار کند دست از انحرافات دینی بردارد، شاه جواب داد «ما توفیق شما را در ارشاد عوام خواهانیم» آقا نامه نوشت به شاه به عنوان یک اعلامیه، «شما توفیق مراجع را در ارشاد عوام خواهانید، لذا به تو و دولت تو تذکر می‌دهم، یعنی شما عوام هستید و باید به شما هشدار داد و شما را هدایت کرد».
8ـ بحث قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود چند نامه داد تا ببرم برای علمای خراسان و گفت قبل از اینکه کسی را ملاقات کنی، برو حرم امام رضا (ع) از زبان من بگو آقا، کار عظیم و مساله‌ی خطیری پیش آمده ما وظیفه دیدیم قیام کنیم اگر رضایت دارید تاییدمان کنید».
9ـ آمدند دستگیرش کنند، داد و بیداد راه انداخته بودند، فریاد زد «این چه بساطی است چرا شلوغ کرده‌اید؟ خجالت نمی‌کشید، یکی می‌آمد و در می‌زد و می‌گفت بیا، من هم می‌آمدم» بردنش تهران.
10ـ وسط راه ماشین زد بغل، فکر کرد می‌خواهند بکشندش، بعدها گفتند وقتی به قلبم مراجعه کردم هیچ تغییری در خود ندیدم.
11ـ نزدیک صبح بود، گفت «نماز نخوانده‌ام جایی نگه دارید» گفتند «اجازه نداریم» گفت «شما مسلح‌اید، به علاوه چند نفرید و من تنهایم نمی‌توانم کاری کنم» گفتند «اجازه نداریم» گفت: «اقلا نگه دارید تیمم کنم» از توی ماشین خم شد و دست‌اش را به زمین زد، تیمم کرد و نماز خواند، پشت به قبله، می‌گفت «شاید خدا همین دو رکعت نماز را از من قبول کند».
12ـ آقا را که بردند زن‌های محل آمدند حاج خانم را دلداری بدهند کار برعکس بود آنها گریه می‌کردند خانم آرامشان می‌کرد آنها غش می‌کردند خانم به آنها شربت می‌داد.
13ـ 24 ساعت توی سلول انفرادی بود می‌گفت طول اطاق چهار قدم و نیم بود و من مثل هر روز سه نوبت نیم ساعته در آن قدم می‌زدم.
14ـ از سلول کناری صدای ضجه می‌آمد داشتند یکی را شکنجه می‌کردند، نذر کرد رهایش کنند و می‌گفت یکی از سخت‌ترین شب‌های زندگی‌ام بود.
15ـ توی حصر بود، پاکروان رئیس سازمان امنیت آمد پیش آقا گفت پنج دقیقه اجازه بدهید شاه بیاید خدمت شما همه‌ی مسایل حل می‌شود، «قبول نکرد.»
16ـ همان روزهای اولی که رسیدیم ترکیه شروع کرد به یادگیری زبان ترکی، تحریرالوسیله را هم همان دوران نوشت مراکز دیدنی ترکیه را هم دید قبر 40 نفر از علمای شهید سنی، موزه و ...
منبع:
ـ کتاب تا همیشه آشنا

دوشنبه 11 بهمن 1389
08:34:13
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT