دوست خیابانی


وقتی سوار خودرو شدم اصلا تصور نمی‌کردم روزی پشیمان شوم، پسری خوش‌قیافه پشت فرمان بود و یک آینه‌ی بزرگ جلوی خودرو نصب کرده بود. احساس می‌کردم هرجای صندلی عقب بنشینم او می‌تواند مرا تحت نظر بگیرد. مقداری ترسیده بودم تا اینکه از او اسمم را شنیدم.
نسرین حالت خوبه! از تعجب کم مانده بود شاخ دربیاورم او عینک آفتابی‌اش را از چشمانش برداشت، باور نمی‌کردم شهرام بود، شرور معروف محله‌مان که از دو سال پیش گم و گور شده بود و همه می‌گفتند در زندان است.
از ترس لال شده بودم، انگار فهمیده بود خیلی آرام گفت: نترس من آدم خوبی شده‌ام در ضمن با برادرت نان و نمک خورده‌ام و احترام خاصی به خواهرش که شما باشید قایلم. حیف بد موقعی به زندان افتادم والا حتما به خواستگاریت می‌آمدم. واقعا حیف شد. آهی کشید احساس کردم که از ته قلب این حرف‌ها را می‌زند. خنده‌ای کردم و بعد با حالتی خجالت‌زده گفتم: شما ازدواج کردید یا هنوز مجردید!
انگار منتظر همین سوال بود. وقتی شنیدم که هنوز ازدواج نکرده است، ناخواسته لبخندی زدم و نمی‌دانم چه شد که به او گفتم من نیز ازدواج نکرده‌ام و در خانه‌ی پدرم هستم.
قرار گذاشتم تا همدیگر را ملاقات کنیم. شماره تلفن همراهش را به من داد و در حالی که با زبان بی‌زبانی به من فهماند که دوستم دارد، در نزدیکی خانه‌مان توقف کرد و من پیاده شدم. با رفتن شهرام سوار یک تاکسی شدم تا به خانه‌ی خودم بروم. آن شب خانواده‌ی شوهرم مهمان ما بودند و بایستی خانه را مرتب می‌کردم. در دلم غوغایی بود و هر لحظه فکری به سرم می‌زد. وقتی بابک را نگاه می‌کردم در دلم احساس شرمندگی می‌کردم؛ اما بعد به یاد اعتیاد او می‌‌افتادم که باعث شده بود احساس کنم در زندگی شکست خورده‌ام.
بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم دوستش دارم اما وقتی عصبانی می‌شد و من را کتک می‌زد از او متنفر می‌شدم. اجازه نداده بودم بچه‌دار شویم و بابک از سوی پدر و مادرش تحت فشار بود.
وقتی صبح شد بابک بیرون رفت، تلفن را برداشتم و شماره تلفن همراه شهرام را گرفتم. او خیلی مودبانه و بامحبت حرف می‌زد و به من ابراز علاقه می‌کرد. می‌دانستم که بایستی خیلی زود به او بگویم که شوهر دارم اما نمی‌توانستم. هر روز این تماس‌ها ادامه داشت. چند باری اشتباهی بابک را با نام شهرام صدا می‌زدم. بعد طوری وانمود می‌کردم که اشتباه شنیده است؛ ولی واقعیت این بود که هر وقت در خلوت خودم بودم به شهرام فکر می‌کردم او خیلی عوض شده و یک جنتلمن شده بود.
تصمیم گرفتم با شوهرم درگیر شوم و به حالت قهر خانه را ترک کنم. این کار را کردم حتی درخواست طلاق دادم. همه‌ی کارهایم پنهانی بود و هیچ کس نمی‌دانست چه نقشه‌ای دارم فقط می‌خواستم از دست بابک خلاص شوم و بعد با خیالی راحت سمت شهرام بروم. در این مدت شهرام هرچه اصرار می‌کرد به ملاقاتش بروم نمی‌پذیرفتم می‌ترسیدم جلوی خودم را نتوانم بگیرم و با گفتن واقعیت شهرام را از دست بدهم. از وقتی به خانه‌ی پدرم رفته بودم هر روز در رویای ازدواج با شهرام بودم. با وجود اینکه دل به او بسته بودم اما ملاقاتش نمی‌کردم. ترس خاصی به دلم نشسته بود. بالاخره روز طلاق فرا رسید و من و بابک از هم جدا شدیم. وقتی به خانه رسیدم نخستین کارم تماس با شهرام بود. این بار پذیرفتم ملاقاتش کنم و ساعتی بعد من و او سوار خودرو به سمت شمال تهران حرکت می‌کردیم.
شهرام حرف‌های دلنشین زیادی زد. ناهار را در رستورانی خوردیم بعد او خواست تا من را به خانه‌ی خواهرش ببرد. لیلا را از مدت‌ها پیش می‌شناختم خیلی راحت پذیرفتم و به آنجا رفتیم.
وقتی لیلا من را دید تعجب کرد، شهرام با بذله‌گویی‌ چیزهایی پراند، احساس کردم خواهرش می‌‌داند که من ازدواج کرده‌ام. به خاطر همین خودم را آماده کردم تا اشتباهی مرتکب نشوم. شهرام به محض ورود به خانه‌ی خواهرش گفت می‌خواهد چیزهایی بخرد و از آنجا بیرون رفت. لیلا بلافاصله از شوهرم پرسید و وقتی شنید طلاق گرفته‌ام نفس راحتی کشید بعد از رابطه‌ی من و برادرش پرسید.
من خیلی مختصر تعریف کردم که می‌خواهیم با هم ازدواج کنیم، چشمان لیلا از حدقه بیرون زد. باور نمی‌کرد. وقتی شروع به حرف زدن کرد چشمانم سیاهی رفت باورم نمی‌شد. لیلا از من قول گرفت حرفی به شهرام نزنم و با گفتن اینکه به خاطر مهربانی‌های مادرم وقتی همسایه‌ی ما بودند کمک می‌کند گفت: برادرم زن و بچه دارد او از وقتی آزاد شده است با پول‌های بادآورده‌ای که در زمان خلافکاریش به دست آورده بود، مغازه‌ای خریده است و خیلی خودش را کنترل می‌کند تا دیگر سراغ شرارت نرود. یک عیب بزرگش اعتیاد است. الان نیز به جای رفتن به بیرون از خانه در طبقه‌ی بالا در حال کشیدن هرویین است و حتما بعد سراغت خواهد آمد تا تو را به طبقه‌ی بالا که خودش اجاره کرده است ببرد، تو نرو اگر بروی دیگر راه بازگشت نداری.
وقتی گریه‌های لیلا را دیدم احساس کردم از شهرام می‌ترسد ماندن در آنجا خطرناک بود، سریع از خانه خارج شدم در راهرو بوی تند هرویین پیچیده بود. هرچه در توان داشتم در پاهایم جمع کردم و پا به فرار گذاشتم.
در خانه جلوی آینه نشستم و زار زار گریه کردم. این گریه ها هنوز هم بعد از گذشت 5 سال ادامه دارد، اما بابک واقعا اعتیادش را ترک کرده بود و در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شده بود. بعدها هم با دختر مدیرعامل ازدواج کرد و الان پدر یک دختر خوشگل است، من نیز حسرت می‌کشم که چرا به قول او اعتماد نکردم و دل به فریب شهرام بستم و به بخت خودم پشت پا زدم.

شنبه 24 ارديبهشت 1390
08:25:18
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT