16 سال اعتیاد حاصل یک وسوسه


پدرم را در 5 سالگی از دست دادم و با کمک‌ مادر و 2 برادر بزرگترم تا سوم راهنمایی درس خواندم. پس از گرفتن سیکل ترک تحصیل کردم و چون فرزند سوم و آخر خانواده بودم همیشه مورد توجه بودم و اعضای خانواده هوای مرا داشتند. برادرانم با هم یک کارگاه کوچک نجاری راه انداخته بودند و آنجا کار می‌کردند آنان پس از آنکه مطمئن شدند من خیال درس خواندن و ادامه تحصیل ندارم، مرا به کارگاه می‌بردند تا حداقل کار و حرفه‌ای یاد بگیرم. علاقه‌ای به نجاری نداشتم و به اجبار برادرانم به کارگاه می‌رفتم. از همان بچگی شر بودم و دوستانم از من شرتر بودند بعدازظهرها که از کارگاه برمی‌گشتم تا دیروقت با عباس و محمد که از همسایه‌های قدیمی ما بودند وقت می‌گذراندم. سیگار کشیدن را هم در 16 سالگی آغاز کردم، عباس می‌گفت که سیگار کشیدن کار بچه‌ها نیست و هرکسی که مرد شده سیگار می‌کشد. من و محمد هم برای اینکه به او اثبات کنیم مرد شده‌ایم همراه او سیگار می‌کشیدیم.
سیگار کشیدن بزرگترین خلافمان شده بود، اما آشنایی بیشتر با جعفر و خانواده‌اش هم که دو سه ماه بود همسایه‌ی ما شده بودند، زندگی ما را وارد مسیر دیگری کرد. جعفر از ما چند سالی بزرگتر بود و خلاف‌های سنگین‌تری نسبت به ما داشت.
وقتی فهمیدم تریاک می‌کشد از او فاصله گرفتم چون می‌دانستم اگر برادرانم بفهمند که با یک آدم معتاد رفیق هستم حسابم را می‌رسیدند. عباس و محمد خیلی زود آلوده شدند ولی من اوایل در مقابل تعارفاتشان مقاومت می‌کردم و آنها هم مرا مسخره می‌کردند و به خاطر حسابی که از برادرانم می‌بردم می‌گفتند که خیلی ترسو هستم. اوایل خیلی به حرفشان اعتنا نمی‌کردم. اما کم‌کم به غرورم برمی‌خورد. جعفر که به همراه پدر و مادر پیرش زندگی می‌کرد برای مصرف تریاک بچه‌ها را به خانه‌شان می‌برد، آنها هر روز پای بساط بودند.
یک روز تصمیم گرفتم برای اینکه به آنها ثابت کنم ترسی از کسی ندارم به همراه عباس و محمد به خانه‌ی جعفر رفتیم و من پای بساط نشستم و از فردای آن روز عضو ثابت بساط آنها شدم. از کارگاه که می‌آمدم مستقیم سراغ بچه‌ها می‌رفتم. نمی‌دانم کدام یک از همسایه‌ها راپورت ما را به رضا برادر بزرگم داده بود، یک هفته‌ای می‌شد که تریاک می‌کشیدم چشمتان روز بد نبیند کتکی خوردم که ...
از آن روز به بعد حق نداشتم زودتر از کارگاه بیرون بیایم. صبح‌ها با برادرانم به کارگاه می‌رفتم و شب‌ها با آنها به خانه برمی‌گشتم ارتباطم به کلی با بچه‌ها قطع شد دورادور می‌شنیدم که آنها معتاد شده‌اند.
وقتش شده بود که به خدمت سربازی بروم. دو سالی در ارومیه خدمت کردم. پس از پایان خدمت دوباره در کارگاه مشغول شدم. از طرفی چون کار را یاد گرفته بودم برادرانم کارگاه دیگری را راه‌اندازی کردند و آنجا را به من سپردند. یک سال بعد هم ازدواج کردم و زندگی مستقلی را آغاز کردم. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت که سر و کله‌ی عباس دوباره پیدا شد. راستش عباس را از محمد و سایر دوستانم بیشتر دوست داشتم و او از علاقه‌ی من به خود آگاه بود. می‌گفت بیکار است و برای تهیه‌ی پول مواد با مشکل مواجه است. دو سه باری به او کمک کردم و این موضوع باعث شد که رفت و آمد او به کارگاه بیشتر شود. یک بار که جایی برای مصرف موادش نداشت از من اجازه خواست تا در کارگاه مواد مصرف کند و من هم به خاطر رفاقت دیرینه‌ای که با او داشتم پذیرفتم.
چند باری این کار تکرار شد. یک روز که عباس پای بساط بود، من هم وسوسه شدم تا دودی بگیرم. بعد از آن هر از چند گاهی زمانی که عباس مشغول بود، کنار او می‌نشستم. 16 سال از آن روزها گذشته است و در این مدت روزهای تلخ بسیاری را سپری کردم.
بعضی روزها تا 5 گرم هم تریاک مصرف کردم‌. زمانی که در فامیل پیچید معتاد شده‌ام، خیلی برایم گران تمام شد. از چشم همه افتادم و فقط با حمایت برادرم رضا بود که زندگی‌ام از هم نپاشید. خیلی دوست داشتم ترک کنم اما هر بار که اقدام می‌کردم، دوباره شروع می‌کردم تا اینکه یک روز در جلسات یکی از گروه‌های ترک اعتیاد شرکت کردم و 8 ماه است که موفق شدم، اعتیاد را کنار بگذارم.
مرکز اطلاع‌رسانی فرماندهی انتظامی استان قزوین ـ سروان دانیال صمدی‌زاده

چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390
08:21:49
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT