ضامن آهو در قزوین زنده است


گزارش ـ عاطفه حسینی: می‌پرسم:"اگر بخواهی امام رضا (ع) را نقاشی کنی؛ چه چیزی را نقاشی می‌کنی؟" نگاهی به من و صحن حرم امامزاده حسین بن علی بن موسی‌الرضا (ع) می‌اندازد و می‌گوید:" کبوترهای حرمش را نقاشی می‌کنم"
این روزها حال و هوای حرم یادگار امام رضا‌(ع) با همیشه فرق می‌کند. آینه به آینه، کاشی به کاشی، رواق به رواق، ارسی به ارسی، تصویر است که به ضریح می‌چسبد و در آینه‌کاری سقف تکثیر می‌شود. اینجا لازم نیست تبلیغ کنند؛ سطح شهر را بیلبورد باران کنند؛ پیامک بدهند یا دعوتنامه بفرستند تا جماعتی را روی صندلی‌ها بنشانند که به بهانه‌ی هفته‌ی فرهنگ رضوی در مقابل دیدگان فرزند امام رضا (ع) در حیاط خانه ابدی‌اش گذاشته‌اند. حتی لازم نیست فلان آدم مشهور را از فلان جای ایران دعوت کنند تا بالای منبر برود. برای مردم این شهر هیچ‌کس از حیث اعتبار و آبرو به گرد پای فرزند علی‌بن‌موسی الرضا (ع) نمی‌رسد. و همین اعتبار و آبروست که همه را با پای خودشان به حرم می‌کشاند.
صندلی گذاشته‌اند؛ در دل صحن، زیر نور مستقیم آفتاب.
یک روز تعزیه دارند از ورود امام رضا (ع) به قزوین. یک روز حجت‌الاسلام دهنوی می‌آید و روز دیگر حجت‌الاسلام تراشیون. یک روز نمایش خان بابا اجرا می‌کنند و در این روز چه ذوقی در چشم‌های کودکانه زائران حرم می‌خندد. یکی در بین جمعیت بدجوری توجهم را جلب می‌کند. پیرمردی که روی سنگ‌های کف صحن چمپاته زده؛ کفش‌هایش را در آورده و خیره شده به گلدسته‌های حرم. چه می‌گذرد در دلش که این چنین زیر نور مستقیم آفتاب رو به آسمان مانده است؟
آن سوی صحن غرفه‌هایی گذاشته‌اند برای نقاشی بچه‌ها.
بچه‌هایی که با مداد رنگی و کاغذ، معصومیتشان را روی کاغذ می‌آورند. هر جا صحبت از سرمایه‌های انسانی است؛ نوک پیکان به بچه‌ها برمی‌گردد و اینجا، هفته‌ی ‌فرهنگ رضوی چه بهانه‌ی بی‌نظیری است برای بارور کردن سرمایه‌های کودکانه. الیاس دوازده سال دارد. با چند تا از بچه‌های محلشان آمده تا برای امام رضا (ع) نقاشی کند. می‌داند جایزه‌ای در کار نیست و فقط قرار است نقاشی‌هایشان را بچسبانند بالای سر غرفه‌ها؛ روی این گونی‌هایی که به دیوار چسبانده‌اند. اما به همین هم راضی است. می‌خواهد آهو بکشد. باور" ضامن آهو" تمام نمی‌شود. توی خون مردم این مملکت غلت می‌خورد. فرقی نمی‌کند دهه‌ی چند می‌باشند؛ فقط هر بار می‌خواهند با امام هشتم در و دل کنند؛ ناخودآگاه ضامن آهو یادشان می‌آید و زیر لب زمزمه‌اش می‌کنند. امیر حسین، یازده ساله است. می‌گوید:"می‌خواهم زیرزمینی را نقاشی کنم که امام رضا‌(ع) را در آن دفن کرده‌اند. یک زیرزمین طلایی!" پوریا که 13 سالش است؛ در بین صحبت‌های امیرحسین می‌گوید:" من دلم می‌خواهد حیاط حرم را نقاشی کنم. کبوترها را نقاشی کنم که دانه می‌خورند." مهدی که او هم هم سن پوریاست؛ می‌گوید:"من دلم می‌خواهد چهره‌ی امام رضا (ع) را نقاشی کنم اما نقاشی‌ام خوب نیست؛ خراب می‌شود." بعد هم جوری با حسرت به من نگاه می‌کند که قلبم می‌ایستد. امیر رضا از بقیه کوچکتر است. این را قیافه‌اش هم نشان می‌دهد. می‌خندد و می‌گوید:"من تا به امروز، دو دفعه به حرم امام رضا (ع) رفته‌ام. یک بار هم مکبر شدم. من دلم می‌خواهد گلدسته‌ها را نقاشی کنم. دلم می‌خواهد صف بچه‌هایی را نقاشی کنم که می‌خواستند مکبر باشند."
آن طرف صحن را هم چند تایی غرفه گذاشته‌اند مختص نمایشگاه کتاب. از گلدسته‌های عشق گرفته تا شمس طوس و صحیفه رضویه. از کتاب تازه به بازار راه یافته"بهشتی از زبان بهشتی" گرفته تا مجموعه مقالات برگزیده‌ی جشنواره‌ی بین‌المللی امام رضا (ع)‌، گلستان سقفی و نیز کتاب‌های ویژه سبک زندگی ایرانی اسلامی.
نزدیک غروب که می‌شود جلای آینه‌کاری‌های حرم بیشتر توی چشم می‌زند. مردم هم دارند بیشتر می‌شوند. راستش را بخواهید امام رضا (ع) اینجا در قزوین همیشه هست. هر چه باشد پسرش را برای مردم این شهر به امانت گذاشته است.
فرقی نمی‌کند هفته‌ی فرهنگ رضوی باشد یا نباشد؛ امام رضا هست؛ توی خون مردمی که رو به حرم فرزند امام هشتمشان به خدا پناه می‌‌برند.


يكشنبه 17 شهريور 1392
07:22:43
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT