و او فروغ است ... زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد


فرشته پیشقدم
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید ...
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد از بزرگترین زنان شاعره‌ی قرن معاصر است. او را به عنوان اولین زنی که عاشقانه برای مرد سرود، شاعری بی‌نظیر و پراحساس می‌دانند چنان که دکتر رضا براهنی درباره‌ی فروغ این چنین گفته است: «بدون شک بنیانگذار فرهنگ مونث شعر فارسی است». پیش از او هیچ شاعره‌ای، عاشقانه از مرد سخن نگفته است. شعر فرخزاد سیلان ناب حساسیت عاشقانه است که گاهی بارقه‌ای از دیدی فلسفی بر آن حساسیت، پرتوی فکری می‌افکند و آن را به جامعیت یک جهان‌بینی فلسفه‌ی عشق می‌آراید و بعد دوباره ناپدید می‌شود تا در قسمت‌های دیگر یک شعر و یا در شعرهای دیگرش، دوباره از جایی سردرآورد ...»
فروغ خود را محدود به شعر کرد. او از همسر و تنها فرزندش دست کشید تا بلایی که شعر در سرش افکنده گریبانگیر آندو نشود. او مجنون شعر بود. وی بی‌پرده و شجاعانه، بدون واهمه از حرف‌ها و حدیث‌های دیگران برای خود و شعر زندگی می‌کرد. وقتی نوشت: «گنه کردم گناهی پر ز لذت» کسی نفهمید که آتش شعر از دهانه‌ی سرخ کوهی در حال غلیان است و نمی‌داند مذابش چه بلایی بر سر او خواهد آورد او تهمت‌ها را پذیرفت اما شعر خود را نوشت.
ایران به دلیل اهمیت دادن به جنس مذکر و توجه نکردن به زنان در اعصار گوناگون زنان شاعر قابل توجهی ندارد، اما از میان همین شاعره‌های انگشت‌شمار می‌توان نام زنانی را برد که اشعار تعلیمی و اخلاقی فراوانی سرودند.
در میان زنان شاعر، فروغ توانست سنت شرم زنانگی را شکسته و از حصار سخنان تکراری بیرون بجهد. او عصیان کرد و حرف‌هایش را بدون حجاب بر کاغذ آورد. فروغ قرارداد ما را نادیده گرفت و سعی کرد یک زن عاشق‌پیشه را بدون کم و کاست در اشعارش انعکاس دهد.
او در مجموعه‌ی اسیر، حالات و روحیات خود را با شجاعتی بی‌نظیر و گستاخانه به چاپ رساند و عواقب آن را پذیرفت:
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او، حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم ...
فروغ علاوه بر داشتن احساس لطیف و نازک شاعرانگی می‌خواهد مادر خوبی نیز برای فرزندش باشد. او از بیماری فرزند رنج می‌برد و برایش عاشقانه و با دیدگانی نگران می‌سراید:
طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه‌های سرخ بت‌آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیاسوده
و یا لالایی که برای پسرش می‌خواند:
لای لای ای پسر کوچک من
دیده بر بند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف خنده به لب آمده است...
زمانی که این مادر شیدا تصیم می‌گیرد تا عاطفه‌ی مادری‌اش را فدای شاعری خود کند و از همسر و فرزندش دل بکند، ناله‌های جانگدازش را با ترسیمی از خانه‌ی بی‌مادر به زبان می‌آورد و در آخر، شعر را یار و دلدار خود می‌داند. وی آرامش را در شعر جست‌وجو می‌کند و به دنیای موهوم تنهایی تن می‌سپارد:
دانم اکنون از آن خانه‌ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته ...
لیک من خسته جان و پریشان
می‌سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می‌روم تا به دست آرم او را
اما آیا فروغ با تنهایی می‌تواند سازگار باشد؟ او که روحی آشفته و عاشق دارد همواره در انتظار دستی است، تا او را از ورطه‌ی تنهایی و انزوا نجات دهد. گویی فروغ جست‌وجوگریست که به جایی راه ندارد. او عاشق می‌شود و می‌سراید. در رویاها به شاهزاده آرزوهایش می‌رسد و پس از زمان کوتاهی عشقش را باطل و بیهوده می‌بیند. او از راهی که رفته است خسته می‌گردد و دنبال یک نجات‌دهنده است. دیوار دور تا دور زندگی‌اش قد علم کرده. او «دیوار» را که دومین مجموعه‌اش می‌باشد با فاصله‌ی کمی پس از اسیر که در 18 سالگی‌اش چاپ کرده بود منتشر می‌کند:
با امیدی گرم و شادی‌بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می‌خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی‌گمان روزی ز راه دور
می‌رسد شهزاده‌ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربه‌ی سم ستور باد پیمایش
می‌درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش ...
فروغ با چاپ مجموعه‌ی «عصیان» روح عاصی‌اش را به آرامش فرا می‌خواند.
او در عصیان به همه‌ی سنت‌ها و اعتقادات پشت پا می‌زند و با فریادی دیوانه‌وار ناکامی‌هایش را از نادرستی‌های قانون آفرینش می‌بیند. او وجود خود را جبری می‌داند که به واسطه‌ی لذت دو تن به دنیا ارزانی شده و هیچ‌گاه خودش را راضی از تقدیر نمی‌داند. وی از آفریدگار گله می‌کند و بیهوده بودن زندگانی را از قضا و قدر می‌داند.
وای از این بازی، از این بازی دردآلود
از چه ما را این چنین بازیچه می‌سازی
رشته‌ی تسبیح و در دست تو می‌چرخیم
گرم می‌چرخانی و بیهوده می‌تازی ...
فروغ حتی در منظومه‌ای به نام «خدایی» آرزوی خدایی می‌کند و می‌خواهد دنیایی بسازد مطابق با میل و خواسته‌های خود. دنیایی که برای به زنجیر کشیدن و رنج دیدن نیست، بلکه فقط برای خود و رسیدن به آرزوهاست.
در سه مجموعه‌ی اول، شاعر در دنیای خیالی و رمانتیک به سر می‌برد. این دنیا در مجموعه «عصیان» رنگ بیشتری گرفته و خواننده می‌تواند از اشعارش غلیان عاطفه و جوشش احساس را استنباط کند.
در این مجموعه شاعر از عشق‌های زمینی خسته و دلزده شده و به عشق‌های آسمانی چنگ می‌اندازد. او سعی می‌کند از زمین و زمینیان فاصله گرفته و خود را به کهکشان نورانی برساند.
در سه مجموعه‌ی یاد شده شاعر با زبانی ساده و آمیخته با رنج‌ها و شادی‌های فردی شعر می‌سراید. آنقدر ساده که خواننده با او احساس همدردی می‌کند و شعر را حرف‌های ناگفته خود می‌داند. شاعر بدون مقید بودن به تکلف‌های عروضی و صناعات ادبی با واژه‌های ساده و گیرا می‌سراید و همین باعث می‌شود تا اشعارش جای خود را بین خوانندگان باز کند. وقتی می‌گوید:
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمان‌های صاف را مانند
که لبالب ز باده‌ی روزند
می‌توان حرف‌های ساده‌ی انسانی را شنید که در قالب شعر حرف من و تو را می‌زند.
فردیت در سه مجموعه‌ی اول فروغ قابل درک است. او سعی می‌کند درد خود را انعکاس دهد و هنوز نتوانسته بود دردهای «همه» و جمعیت را به تصویر بکشد اما پس از چاپ سه مجموعه اول و با درک شعر نیما توانست خود را از فردیت بیرون کشیده و به «ما» ملحق شود. او در روش و قالب شعر تجدیدنظر کرده و مفهوم و مضمون اشعارش را عوض نمود.
در دو مجموعه‌ی بعدی، سعی بر این بود شعر از حالت فردی و احساسی به سوی شعر انسانی و متفکرانه کشانده شود و همین جاست که دوره‌ی تکامل در شعر فروغ پدید می‌آید. فروغ، نیما را پیشوای خود قرار داده و پس از آن احمد شاملو را نیز مورد توجه قرار می‌دهد. او با روی آوردن به نیما و شاملو به افقهای شعر نو و اجتماعی می‌رسد و از گذشته‌ی خود فاصله می‌گیرد.
فروغ با تکیه بر تجربیات گذشته خود در شعر سلیس گفتن و آموختن تجربیات جدید توانست در «تولدی دیگر» حرفی دیگر بزند. او روش جدید نیمایی را در اشعارش گنجاند، با این تفاوت که حرف هنوز حرف خودش بود.
حرف زنانگی یک زن شاعر:
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می‌کردیم
از بهار به بهاری دیگر
فروغ خود را از پناه بردن به اتاق دربسته خلاص می‌کند. او بین مردم می‌رود و معتقد است آدم باید دنیای خودش را در میان مردم و در ته زندگی پیدا کند آن وقت است که می‌تواند همیشه باشد. فروغ معتقد است که شعر از زندگی به وجود می‌آید و هر چیز زیبا می‌تواند رشد کند و نتیجه‌ی زندگی باشد. نباید فرار کرد و نفی کرد.
باید رفت و تجربه کرد، حتی زشت‌ترین و دردناک‌ترین لحظه‌ها را.
فروغ در دوره‌ی تکامل، از انتشار سه مجموعه نخستینش ابراز تاسف می‌کند و آنها را سطحی و ناپخته می‌خواند. اما زمانی که به دنیای دیگری می‌رسد می‌کوشد تا مثل ساقه‌ی یک گیاه، باد و آب و آفتاب را بمکد تا زندگی کند، رشد کند و به دیگران سایه ببخشد:
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
می‌بینیم که فرم و قالب و حتی محتوای شعر از کجا به کجا رسیده است.
فروغ به زندگی واقعی نزدیک می‌شود و تلاش دارد تا از هوس‌های آنی کناره بگیرد.
زندگی واقعی با شعر او آمیخته می‌شود او از هر تجربه‌ای شعر می‌سازد و الهامات کودکی و جوانی خود را با زبانی شیرین در شعر به نظم می‌کشد. او زندگی را در شعر می‌بیند. هر چیزی که به نظرش می‌رسد می‌تواند آن را به شعر تبدیل کند حتی تصویری که از زندگی دارد:
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردمی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید
طفلی است که از مدرسه برمی‌گردد.
فروغ در «عروسک کودکی» فریاد بودنش را در خاموشی می‌داند و معتقد است می‌توان «فریاد زد با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه» و یا «می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب، حاصلی پیوسته یکسان داشت».
او به تمثیل روی آورده و اغلب اشعارش را به طور سمبلیک بیان می‌کند.
«دلم برای باغچه می‌سوزد»، «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» و «پرنده مرد نیست» را می‌توان یک نوع شعر تمثیلی دانست.
بعد از تولدی دیگری کتابی از فروغ به چاپ نرسید. شعرهایی از او در ماهنامه‌ها و مجله‌ها به چاپ می‌رسید. او در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از خودش، از زنی که در آغاز فصلی سرد قرار گرفته و چشم‌اندازهایش در دنیای او با چشم‌اندازهای دیگران فرق دارد سخن می‌گوید:
در کوچه باد می‌آید
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساقهای لاغر کم‌خون
و این زمان خسته‌ی مسلول ...
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی دوره‌ی فروغ را دوره‌ی شکفتگی شعرای جدید نامید و فروغ را مرکز این دوره خواند. او فروغ را نمایشگر روشنفکر آوا نگار طراز اول ادبیات 40 ـ‌ 50 سال اخیر با تمام خصلت‌های مثبت و منفی می‌داند.
فروغ جوان در 32 سالگی و در اوج رشد شاعری، در روزی سرد و زمستانی زمین را برای زمینیان گذاشت و رفت:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
منابع:
ـ1ـ فروغ جاودانه به کوشش عبدالرضا جعفری
ـ2ـ شناخت‌نامه فروغ فرخزاد ـ شهناز مرادی کوچی

شنبه 12 اسفند 1391
09:08:39
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT